شهید محمد رحیم آقایی پور
| بابانفسی |
| سفیر جمهوری اسلامی ایران |فاجعهی بسیار تلخ و حیرتانگیز منا نباید فراموش شود.
رهبر معظم انقلاب ۱۳۹۴/۰۷/۲۷
رهبر معظم انقلاب ۱۳۹۴/۰۷/۲۷
بایگانی تربیتی
دل مادرها
“للحق” ۱۳ سال پیش… نامتان درآمده بود برای سفر کربلا. شما و مادر. هر دو هم دلتان پَر میزد برای این سفر و هر دو هم زائر اولی بودید و از ذوق سرشار. شما اما دلتان پیش مادربزرگ گیر کرده بود. که او هم تا به حال کربلا نرفته بود و آرزو داشت برود زیارت…
دلگرمی
للحق تازه از فرانسه برگشته بودیم. برادرجان هفت سالش بود و مدرسهای شده بود. ایران آمدیم و بدون مهد و پیشدبستان مستقیم نشست پشت نیمکت کلاس اول! دو هفته بعد معلماش مادر را خواست: – پسرتون خیلی بازیگوشه! اصلا نمیتونه بشینه سرجاش!قانونهای مدرسه رو بلد نیست وهمکاری نمیکنه و…. مادر غصهاش میشود. میآید خانه و…
برکت افطاریهای سفارت
ماه مبارک سال نود/ اسلوونی سوییچ را بر میدارید : – همه آماده اید؟ مادر زودتر از همه دم ماشین ایستاده. من کیفم را میاندازم روی دوشم و به شما که میرسم زیر لب غر میزنم: – آخه بابا چه اصراریه هرشب تو سفارت افطاری بدید؟ نگاهت به خلاف لحن مهربانت جدی است! _تو همین…
چشمهای اهل طهارت عاشق
«للحق» بهار ۶۶ مهمانها کمکم رسیده بودند خانهی پدربزرگ. مادر تازه عروس بود و با چادر سبزِ پرشکوفهاش رفته بود توی آشپزخانه کنار باقی، که سفرهی شام را بچینند. خوشحالی مثل عطر قرمهسبزی مادربزرگ همه جا پیچیده بود. یکی از بستگان از جبهه برگشته بود و چه بهانهای بهتر از این تا همهی خانواده مثل…
گوشهایی که سنگین نبود
«للحق» بگذار حالا که شب تولدم هست یک اعترافی کنم بابا! آن شب را یادت هست؟ همان شب که مهمان داشتیم. و شما آمدید که توی اتاق ما بخوابید! خواهر جان زود خوابش برد. من اما آرام هدفونِ واکمن آبیِ دوستداشتنیام را گذاشتم توی گوشم. از شما خجالت میکشیدم، پتو را انداختم روی سرم و…
آهنگ عاشقانه
صدای زنگ تلفن که بلند میشود مادر زیر لب میگوید – حتما باباست! وخودش گوشی را بر میدارد. حالتکتکمان را از مادر میپرسید. و آخر حرفهایتان مادر میگوید: – عصری میخوام برم همین درمانگاه نزدیک خونه جواب آزمایشم رو نشون بدم، نه بابا! خودم میرم. کاری ندارم که زود بر میگردم. عصر مادر میرود درمانگاه…
یک جمله طلایی
نشستید و گفتید: – یه سِت میوه بیار باباجان! مادر خانه نبود و علی را هم خوابانده بودم. و این یعنی یک بشقاب وقت پدر دختری! سیب، خرمالو، پرتقال، خیار…. ظرف را میگذارم جلویتان. – خب، چه خبرا!؟ چهارزانو مینشینم روی مبل! – سلامتی! – فلانی رو چه کردی باباجان!؟ دست میگذارید روی کسی که…
صبری به اندازه صد رکعت نماز
شب بود که خستهی خسته رسیدیم هتل. میخواستیم به قاعدهی همهی سفرها زود بخوابیم. من سریع نماز خواندم و ولو شدم روی تخت. فاطمه هم میآید کنارم میخوابد. مادر مشغول جمع و جور کردن وسایل میشود و شما میروید که وضو بگیرید. برادرجانِ پنج ساله هم همراهتان میآید . میخواهد مثل همیشه کارهای شما را…
نمازی وسط شهربازی
قبل از ظهر می رسیم گاردلند. یک شهربازی بزرگ که نصب آخرین مدل ترناش بهانهی رفتن ما شده بود آن هم به خاطر منی که عاشق هیجان بودم و شما که میخواستید از دخترِ ایران ماندهیتان توی این سفرش دلجویی کنید. چرخ میزنیم و از روی نقشه بازیهایی را که دوست داریم را پیدا میکنیم….
کادویی با قصه خاص
پاییز ۸۳_ فرانسه یک/ شاد و سرخوش با رفیق جانم نشستیم و لیست عطرهای خوب و معروف را نوشتیم. بعد جلوی یکیشان که از همه معروفتر و بهتر بود دوتا ستاره زدیم. شب که شد کاغذ را گذاشتم کنار دست شما که پای کامپیوتر داشتید خبرها را چک میکردید و رفتم. و خب… کادوی تولد…