پاییز ۸۳_ فرانسه

یک/ شاد و سرخوش با رفیق جانم نشستیم و لیست عطرهای خوب و معروف را نوشتیم. بعد جلوی یکی‌شان که از همه معروف‌تر و بهتر بود دوتا ستاره زدیم.
شب که شد کاغذ را گذاشتم کنار دست شما که پای کامپیوتر داشتید خبرها را چک می‌کردید و رفتم.
و خب…
کادوی تولد آن سال من از طرف شما همان عطر ستاره دار بود.

دو/ ایستاده بودید دم در منتظرم،
قرار بود با هم برویم خرید.
می‌آیم کنارتان تا کفش بپوشم،
شما می‌گویید:
«لباست بوی عطر می ده باباجان! برو عوضش کن»
می روم و لباس‌هایم که عوض می شوند راهی می‌شویم.

پ.ن۱: با خودم فکر می‌کردم،
چرا یک دختر نوجوان،
بی کلامی اعتراض،
لباس معطر دوست داشتنی‌اش را عوض می‌کند!؟
دیدم…
برای ان بوده که تذکر را از کسی گرفته که بهترین عطرش را هم….
بابای دوست داشتنی من❤️

پ.ن۲: ما عطرهایمان را مثل همه‌ی زندگی،
با حکم شرعی‌اش از شما هدیه گرفتیم.

* ممنونم که حکم مرجع تون و احادیث مربوط به عطر زدن بانوان در بیرون از منزل را خودتان جستجو می‌کنید.

#اللهم_صل_على_محمد_وآل_محمد_وعجل_فرجهم
#شهید_منا
#شهید_محمدرحیم_آقایی_پور
#بابانفسی
#زندگی_به_سبک_بابانفسی
#عطر
#اینجا_برای_از_تو_نوشتن_هوا_کم_است
#لعنت_برآل_سعود
#امید_غریبان_تنها_کجایی