“للحق” یک روز داغ تابستان بود. از آن معدود روزهایی که کار سفارت سبک بود و شما زود آمده بودید خانه. از آن روزهای خوبی که چشم‌هایت خسته نبودند و بچه‌ها رویشان می‌شد بگویند: – بریم بیرون نفسی؟! هوا‌ گرم بود. می‌بریدشان کنار نهر. جای دنجی است و آب شفاف و بی‌اندازه خنک. همه می‌روند…

ادامه مطلب