شهید محمد رحیم آقایی پور
| بابانفسی |
| سفیر جمهوری اسلامی ایران |فاجعهی بسیار تلخ و حیرتانگیز منا نباید فراموش شود.
رهبر معظم انقلاب ۱۳۹۴/۰۷/۲۷
رهبر معظم انقلاب ۱۳۹۴/۰۷/۲۷
All posts by مدیر سایت
عروس هزار چهره
للحق سه سالِ اوج نوجوانیام را پاریس زندگی کردیم. جایی که رویای خیلیها بوده و هست. میدانی بابا! من هنوز حس و حال آن روزهایم را خوب یادم هست، وقتی بوی نانفروشیها و باگتهایشان مستم میکرد،. وقتی فروشگاههای بزرگ و برندش چشمم را میگرفت. وقتی عطرفروشیهایش پاتوق دوستداشتنی من بود. وقتی برجهای بلند و معروف…
زن زندگی آزادی
للحق مادربزرگ آمده بود خانهیمان. دست به کمر از در خانه آمد تو. و از همان دم در همه را بغل کرد و بوسید. مثل همیشه. تک به تک. نه بوسهای روی هوا، نه! قشنگ دو طرف صورت را میگرفت میبوسید و بعد نفری بعدی تا آخر. دستش را گرفتم و نشست روی مبل! یک…
عشق به توان ابدیت
“للحق” آخر هیئت برایم پیام فرستادی: ” باباجان من شامم رو گرفتم میرم خونه پیش مامان” فقط شام نبود! رسم شما بود. از سیب مسجد تا شکلات نذری و حتی گلی که تو اعتکاف به شما داده بودند را نگه میداشتی و میآوردی برای مادر…. تنهایی چیزی از گلویت پایین نمیرفت. این روزها مادر و…
دل مادرها
“للحق” ۱۳ سال پیش… نامتان درآمده بود برای سفر کربلا. شما و مادر. هر دو هم دلتان پَر میزد برای این سفر و هر دو هم زائر اولی بودید و از ذوق سرشار. شما اما دلتان پیش مادربزرگ گیر کرده بود. که او هم تا به حال کربلا نرفته بود و آرزو داشت برود زیارت…
تکرار حادثهها
“للحق” هفت سال است که درست وقتی دعای عرفه تمام میشود، وقتی اذان مغرب را میگویند قلبمان عجیب میسوزد. و تا غروب عید قربان انگار که وزنهای سنگین روی سینهی آدم گذاشته باشند، نفس کشیدنمان به سختی میافتد! این ساعتهای سنگین را، یک سال دور همکنار بابا بودیم یک بار رفتیم زیارت یک بار سیاحت…
دلگرمی
للحق تازه از فرانسه برگشته بودیم. برادرجان هفت سالش بود و مدرسهای شده بود. ایران آمدیم و بدون مهد و پیشدبستان مستقیم نشست پشت نیمکت کلاس اول! دو هفته بعد معلماش مادر را خواست: – پسرتون خیلی بازیگوشه! اصلا نمیتونه بشینه سرجاش!قانونهای مدرسه رو بلد نیست وهمکاری نمیکنه و…. مادر غصهاش میشود. میآید خانه و…
بچههای بابانفسی
هدیه بابانفسی
توسلات
به سنگینی 700 سال
“للحق” دخترکی بودم که دلش بازی میخواست و شما خسته بودی و دراز کشیده بودی روی زمین و دستت را گذاشته بودی روی چشمانت…. من اما مصرانه نشسته بودم بالای سرت. و آخرش کوتاه نیامدم و گفتم: – باشه بابا پس من سوال میپرسم شما جواب بده! بازی صندلی داغ! گفتید باشه و شروع کردم….