“للحق”

۱۳ سال پیش…
نام‌تان درآمده بود برای سفر کربلا.
شما و مادر.
هر دو هم دلتان پَر می‌زد برای این سفر
‏و هر دو هم زائر اولی بودید و از ذوق سرشار.
شما اما دلتان پیش مادربزرگ گیر کرده بود.
‏که او هم تا به حال کربلا نرفته بود و آرزو داشت برود زیارت شش گوشه….
با مادر حرف می‌زنید.
حرفهای شما را که می‌شنود دل می‌دهد به دل‌تان و
قرار می‌شود شما و مادربزرگ با هم بروید.
بعدش اما مادر می‌بیند آنجا بیشتر می‌تواند کمک مادربزرگ باشد توی کارهایش تا شما. وقتی می‌گوید شما چشم بسته اولین زیارتی را که آرزویتان بود هدیه می‌کنید….
و دل مادر را هم‌ قرص می‌کنی که:
– من اینجا می‌مانم و هوای بچه‌ها را دارم عزیزدلم!
شما با خیال راحت بروید زیارت و نایب الزیاره‌ی من هم باشید.

شش ماه بعدش اما ارباب دعوتتان می‌کند….
سفری که اولین و آخرین زیارت حسینی شما می‌شود.
به حساب این دنیایی ما….
اما راستش بابا….
من که نمی‌دانم امسال چند نفر قرار است به نیابت از شما قدم بردارند توی اربعین. نمی‌دانم چند نفر می‌ایستند روبروی شش گوشه و دست می‌گذارند روی سینه‌یشان و از دلشان می‌گذرد :
از طرف بابانفسی:
السلام علی الحسین….

اما گمان می‌کنم آنجایی که دلِ مادربزرگ را به دل خودت ترجیح دادی…
همانجا قلبت شکست و خدا تکثیرش کرد
برای مثل امروزی که خودت نیستی.
تکثیر شدی بین قلب ده‌ها نفر…
ده‌ها زائر…
ده‌ها سلام روبروی حرم
ده‌ها نماز توی صحن حضرت سقا
و شاید صدها قدم در مسیر نجف به کربلا💚

پ.ن۱: دل مادرها را دریابیم!
قطره را دریا می‌کنند.

پ.ن۲: بچه‌های بابانفسی!
قدردان وسعت قلب‌تان هستم که شهید ما را شریک زیارتتان می‌کنید. خودش جبران می‌کند حتما به دستگیری در بزنگاه‌های این دنیا و آن دنیا….ان‌شالله

#اللهم_صل_على_محمد_وال_محمد_وعجل_فرجهم
#اربعین
#محمدرحیم_آقاییور
#محمد_رحیم_آقایی_پور
#ش_ه_ی_د_منا
#ش_ه_ی_د_سفیر
#بابانفسی
#بابا_نفسی
#وزارت_خارجه
#سفیر
#سفیر_ایران
#فاجعه_منا
#جمهوری_اسلامی_ایران
#افتخار_ایران
#مظلوم
#مدافع
#زندگی_به_سبک_بابانفسی
#دختران_بابانفسی
#بچه_های_بابانفسی
#امید_غریبان_تنها_کجایی
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#لعنت_بر_آل_سعود #آل_سعود