للحق

مادربزرگ آمده بود خانه‌یمان. دست به کمر از در خانه آمد تو. و از همان دم در همه را بغل کرد و بوسید. مثل همیشه. تک به تک.
نه بوسه‌ای روی هوا، نه!
قشنگ دو طرف صورت را می‌گرفت می‌بوسید و ‏بعد نفری بعدی تا آخر.
دستش را گرفتم و نشست روی مبل!
یک کوسن گذاشتیم پشتش یکی زیر پایش.
هنوز ننشسته به زحمت بلند شد!
– چی می‌خواید مامان‌بزرگ؟ بگید من براتون بیارم!
– هیچی عزیزم. می‌خوام برم اونجا! حاج آقا رو بوس ندادم….
و خودش را رساند به قاب گوشه‌ی خانه!
صورتش را گذاشت روی قاب سرد.
و پسرش را بوسید.‌‌‌…بیشتر از همه‌ی ما!
مایی که هر کدام یک گوشه‌ی خانه اشک شده بودیم!

پ.ن۱: این روزها هر وقت خبری از این‌تر.نشنال شنیدید و خواندید. برای سنجیدن صداقتش یاد این عکس‌ بیافتید.
یک شعبه از جنایت آنهایی که حالا دلسوز ما شده‌اند توی خانه‌ی ماست. آنهایی که دست‌های کثیف‌شان بوی خون می‌دهد.

پ.ن۲: این #زن از #زندگی فقط یک #آزادی کوچک می‌خواست. که دستهایش را به جای قاب، دور گردن پسرش حلقه کند. همین!

#اللهم_صل_على_محمد_وال_محمد_وعجل_فرجهم
#مادربزرگ
#بابانفسی
#به_این_عکس_ها_خیره_شو_خیره_شو
#خبرگزاری_های_خون_الود
#فاجعه_منا
#لعنت_بر_آل_سعود
#امید_غریبان_تنها_کجایی