بایگانی دلنوشته

عروس هزار چهره

للحق سه سالِ اوج نوجوانی‌ام را پاریس زندگی کردیم. جایی که رویای خیلی‌ها بوده و هست. می‌دانی بابا! من هنوز حس و حال آن روزهایم را خوب یادم هست، وقتی بوی نان‌فروشی‌ها و باگت‌هایشان مستم می‌کرد،. وقتی فروشگاه‌های بزرگ و برندش چشمم را می‌گرفت. وقتی عطرفروشی‌هایش پاتوق دوست‌داشتنی من بود. وقتی برج‌های بلند و معروف…

ادامه مطلب

زن زندگی آزادی

للحق مادربزرگ آمده بود خانه‌یمان. دست به کمر از در خانه آمد تو. و از همان دم در همه را بغل کرد و بوسید. مثل همیشه. تک به تک. نه بوسه‌ای روی هوا، نه! قشنگ دو طرف صورت را می‌گرفت می‌بوسید و ‏بعد نفری بعدی تا آخر. دستش را گرفتم و نشست روی مبل! یک…

ادامه مطلب

تکرار حادثه‌ها

“للحق” هفت سال است که درست وقتی دعای عرفه تمام می‌شود، وقتی اذان مغرب را می‌گویند قلب‌مان عجیب می‌سوزد. و تا غروب عید قربان انگار که وزنه‌ای سنگین روی سینه‌ی آدم گذاشته باشند، نفس‌ کشیدنمان به سختی می‌افتد! این ساعت‌های سنگین را، یک سال دور هم‌کنار بابا بودیم یک بار رفتیم زیارت یک بار سیاحت…

ادامه مطلب

به سنگینی 700 سال

“للحق” دخترکی بودم که دلش بازی می‌خواست و شما خسته بودی و دراز کشیده بودی روی زمین و دستت را گذاشته بودی روی چشمانت…. من اما مصرانه نشسته بودم بالای سرت. و آخرش کوتاه نیامدم و گفتم: – باشه بابا پس من سوال می‌پرسم شما جواب بده! بازی صندلی داغ! گفتید باشه و شروع کردم….

ادامه مطلب

لباس خادمی

“للحق” گفتند آقای گودرزی نقاشی دیجیتالی کشیده از بابا! و تصویر را برایم فرستادند. بابا بود اما نه مثل همیشه! نه لباس دیپلماتی تنش بود و نه احرام. لباسش، لباس خادم‌ها بود…. با چوب‌‌پر سبز. در نگاه اول حس کردم خادم امام‌ رضا(ع) شده…. اما پشت بابا باغ سرسبزی بود. تو بگو بهشت و روی…

ادامه مطلب

ماجرای قاب‌ها

“للحق” خانه‌ی نوساز شما را ما ساکن شده بودیم، وقتی که شما اسلوونی بودید. و دلتنگی دوری‌تان کاری کرده بود که دوست داشتم همه‌ی خانه را از عکس‌های شما پر کنم. روی در یخچال، توی قفسه‌های کتاب‌خانه، کنار تخت خواب یا هر گوشه و کناری که می‌شد. بعد با خودم فکر‌کردم باید سرو سامانی بدهم…

ادامه مطلب

وقتی پدر دختری به یک جلسه مهم می‌رویم

للحق! یادداشتی از حاشیه‌ی یک دیدار خاص! جلسه‌ی مهمی که سرنوشت یک احساسِ پیچیده‌ی چند ساله را تغییر داد… پ.ن: خیلی‌ها منت گذاشتند و این یادداشت را از لینک روزنامه‌ی فرهیختگان خواندند. اما حیف بود که اینجا ثبت نشود. کمی طولانی است، اگر شما حوصله کردید و خواندید نظرات‌تان زیرش، یادگاری‌های ارزشمند و ماندگاری برایم…

ادامه مطلب

بابای هزاران دختر

“للحق” ابتدای حرم شاه عبدالعظیم یک بازارچه‌ی مسقف سنتی است. دخترک کوچکی بودم که دست شما را گرفته بودم و می‌رفتیم زیارت سیدالکریم. توی بازارچه پر بود از همهمه‌ی کاسب‌ها، پر از عطر کباب و ریحان و بوی عطاری‌ها. شما مستقیم می‌رفتید به سمت حرم و من نگاهم دائم به خرت‌و‌پرت فروشی‌ها گیر می‌کرد! و…

ادامه مطلب

سفره افطاری از بهشت تا مقابل ما

للحق نهم اردیبهشت چهارصدو یک شب ۲۸ ماه مبارک شما که یادت هست بابا! من اگر بیمارستان عیادت کسی هم می‌رفتم چیزی آنجا نمی‌توانستم بخورم. هیچ چیز….اصلا دلم آشوب می‌شد و چیزی از گلویم پایین نمی‌رفت. بهشت‌زهرا و گلزار که دیگر جای خود داشت! فضایش همیشه برایم سنگین بود و تا قبل از شما به…

ادامه مطلب