للحق

نهم اردیبهشت چهارصدو یک
شب ۲۸ ماه مبارک

شما که یادت هست بابا!
من اگر بیمارستان عیادت کسی هم می‌رفتم چیزی آنجا نمی‌توانستم بخورم. هیچ چیز….اصلا دلم آشوب می‌شد و چیزی از گلویم پایین نمی‌رفت.
بهشت‌زهرا و گلزار که دیگر جای خود داشت!
فضایش همیشه برایم سنگین بود و تا قبل از شما به اندازه‌ی انگشت‌های دستم هم آنجا نرفته بودم.
یکی دوباری با مدرسه….
دو سه باری هم با شما رفته بودیم حرم امام و قطعه‌ی شهدا.دو بار هم با همسرجان‌ و تمام.
خیلی نمادین هم فقط چند شاخه گل می‌بردم و می‌گذاشتم سر مزارها و در جواب تعارف هر خیراتی می‌گفتم:
« ممنونم! فاتحه‌اش رو می‌خونم»
آخر مگر توی همچین جایی چیزی از گلوی آدم پایین می‌رفت!؟

امروزم را اما ببین بابا!
خواهرجان گفت برای آخرین جمعه افطار برویم پارکی جایی!؟
گفتم عالی است و هر دو گزینه‌های مختلف‌مان را بالا و پایین می‌کردیم که یکباره توی ذهنم آمد گلزار!!!به گمانم خودت یادم انداختی. نه؟
– زهرا! بریم افطار پیش بابا؟
– آااااره! به مامان و بقیه هم بگیم….
کنار شما زیرانداز انداختیم، و انگار سفره‌ی بهشتی شما ادامه پیدا کرده باشد تا مقابل ما. بچه‌ها بالای سرت می‌دویدن. بوی آش و چای همه جا پیچیده بود. صدای اذان…. با همهمه‌ی افطاری‌های خانه‌ی پدری! بهشت شما قد کشیده بود و افطار ما مزه‌ی روزهای بودنت را می‌داد….!
و این خود من بودم! کنار شمایی که با رفتنت هم دست ما را رها نکردی و هنوز رسم زندگی را یادمان می‌دهی….

پ.ن۱: این قابی که می‌بینید تا چندسال پیش یک محال جدی بود برایم و حالا یک حسرت برای تکرار شدن مجددش.

پ.ن۲: ماه مهربان خدا که تمام شد…اما از من اگر می‌شنوید سال بعد یک شب‌جمعه حتما افطار خودتان را مهمان بابانفسی کنید. قول می‌دهم همه‌چیز از گلویتان پایین برود و مشتری دائمی شوید. قول….

#اللهم_صل_على_محمد_وآل_محمد_وعجل_فرجهم
#بابانفسی
#دخترهای_بابانفسی
#ماه_بندگی
#درون_ما_ز_تو_یک_دم_نمیشود_خالی
#لعنت_بر_آل_سعود
#امید_غریبان_تنها_کجایی