“للحق”
دخترکی بودم که دلش بازی می‌خواست و شما خسته بودی و دراز کشیده بودی روی زمین و دستت را گذاشته بودی روی چشمانت…. من اما مصرانه نشسته بودم بالای سرت. و آخرش کوتاه نیامدم و گفتم:
– باشه بابا پس من سوال می‌پرسم شما جواب بده! بازی صندلی داغ!
گفتید باشه و شروع کردم.
هی سوال‌…هی سوال….هی سوال!
شما همان جور که خوابیده بودید جواب می‌دادید….
وسطش پرسیدم:
– بدترین روز زندگیت کی بوده بابا؟
یکباره دستانت را از روی چشم‌ها برداشتی. نگاهم کردی….با مکثی که انگار خاطره‌ها ایستاده‌اند مقابلت.
– اون روز که مامانِ تون حج بود و چادرای منا آتیش گرفت….همون چند ساعتِ بی‌خبری تا وقتی که تونستم باهاش تلفنی حرف بزنم!!….

پ‌ن: آه بابا آه!
هفت سال شد که ما توی همان چند ساعتی که چشیدی مانده‌ایم….آه بابا آه….

پ.ن۲: “وَ مَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِراً الَی اللَّهِ وَ رَسولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ اجْرُهُ عَلَی اللَّهِ”

#لعنت_بر_آل_سعود
#امید_غریبان_تنها_کجایی