“للحق”

خانه‌ی نوساز شما را ما ساکن شده بودیم،
وقتی که شما اسلوونی بودید.
و دلتنگی دوری‌تان کاری کرده بود که دوست داشتم همه‌ی خانه را از عکس‌های شما پر کنم.
روی در یخچال، توی قفسه‌های کتاب‌خانه، کنار تخت خواب یا هر گوشه و کناری که می‌شد.
بعد با خودم فکر‌کردم باید سرو سامانی بدهم به این عکس‌ها و دلتنگی‌ها.
ده تا قاب خریدم. عکس‌ها را با دقت انتخاب کردم و چاپ.
دیوار کناری پذیرایی جان می‌داد که البومِ عکس‌های من باشد.
میخ برداشتم و چک کش!
‏بعد به دیوار سوراخ سوراخ شده فکر کردم.
تقوا به خرج دادم و چکش را گذاشتم زمین.
زنگ زدم به مادر:
– با اجازه‌ی شما می‌خوام ده‌ تا عکس بزنم به دیوار پذیرایی!
مِن مِن کرد و گفت:
– ده تا قاب!؟!!! زیاد نیست؟ خیلی سوراخ نمی‌شه دیوار؟! بچین‌شون‌روی کنسول مادر!!!!!
دروغ چرا با همه‌ی حقی که می‌دادم اما حالم گرفته شد.
قاب‌ها را گذاشتم گوشه‌ی اتاق….
تا شب که مادر خودش زنگ زد:
– …راستی! به بابا گفتم می‌خواستی یه عالمه عکس بزنی به دیوار و من قبول نکردم!!
چپ چپ نگام کرده که،
عزیزمن این دختر تنها مونده ایران، حالا که دلش به چندتا عکس روی دیوار خوش بوده شما نذاشتی؟!!….
از طرف من بهش بگو :
هرچندتا عکس خواستی می‌تونی بزنی باباجان!

پ.ن۱: چند روز پیش خانمی برایم پیام فرستاده بود.
“چرا شهید شما این‌قدر حاجت می‌ده؟”
به گمانم آنجا هم بابا به خدا می‌گوید:
خدا جانم! این بچه‌های من تنها مانده‌اند روی زمین‌،
حالا که دلشان به چندتا حاجت گرفتن خوش است، گره‌هایشان را باز نکنم؟
و خدا لبخند بزند به مهمان مظلوم خانه‌اش،
و بابا رو کند به تک‌تک ما روی زمین و بگوید:
هرچندتا حاجت که خواستی می‌تونی بگیری باباجان!

پ.ن: عکس، از دیوار خانه‌ی ما…
به وقت آغاز ذی‌الحجه،
با قاب پیراهنِ….بابای مهربان قاصدک‌ها!

#اللهم_صل_على_محمد_وال_محمد_وعجل_فرجهم
#بابانفسی
#بچه_های_بابانفسی
#ذی_الحجه
#شب_های_هجر_را_گذراندیم_و_زنده_ایم
#ما_را_به_سخت_جانی_خود_این_گمان_نبود
#لعنت_بر_آل_سعود
#امید_غریبان_تنها_کجایی