شهید محمد رحیم آقایی پور
| بابانفسی |
| سفیر جمهوری اسلامی ایران |فاجعهی بسیار تلخ و حیرتانگیز منا نباید فراموش شود.
رهبر معظم انقلاب ۱۳۹۴/۰۷/۲۷
رهبر معظم انقلاب ۱۳۹۴/۰۷/۲۷
بایگانی دلنوشته
دو همسایه بهشتی به فاصله چند سال
«پاییز 70» مادر فنجان را از چای پر می کند، بعد بیاختیار پرده را کنار میزند و نگاهی می اندازد به بیرون. زن صاحبخانه را میبیند که با کیسهی نان از عرض خیابان رد میشود. سینی چای را برمیدارد و میآید پیش شما. _ میگم حاجی جان! شما روزنامه را میبندید و نگاهش می کنید…
آخرین دیدار
فریاد زدم : “میخوام بابامو ببینم!” مادر از بین جمعیت دستم را کشید: ” برید کنار! بذارید ببینه باباشو!” راه باز شد و آمدم کنار گودی قبر…. یک لحظه پیکر کفن پیچ شده را که دیدم، دنیا سیاه شد و تمام…. من! یک دختر ۲۷ ساله! با هزار اکرام و احترام…. با حلقهی آدمهایی که…
بابایی توی قاب صورتی
نه فقط لحظهی مهم عقد! هربار که زنگ در میخورد و من چادر سفید پرشکوفهام را سر میکردم و دلشورهی شیرینی چنگ میزد به دلم، نگاهم که به شما میافتاد یک جمله توی دلم میگفتم: ” بابا که هست….” بعد انگار قایم میشدم پشت اقتدار حامی مهربانم و همهی اضطراب هایم دود میشد. نه فقط…
بستنی فرودگاه
شاد و پر شعف از سفر حج برگشته بودی اسلوونی! بی خبر از آنکه پیراهن مشکی و بلیط فردایت به ایران را هم گرفتهاند و منتظرند تا راهیات کنند. عموی جوانمان ناگهان فوت شده بود!! و اوضاع به غایت آشفته… ما نگران حال جسمی و قلب شما هم بودیم. نیمههای شب می رسید ایران. چهرهی…
حواسم بهت هست!
حاضر شده اید و دارید با مادر می روید بیرون. برادر جان نشسته و تلویزیون می بیند، بعد دست می کشد به گوشه ی انگشت پایش! صورتش مچاله می شود: _ وااای مامان! فکر کنم پام میخچه زده! مادر توی چارچوب در برمی گردد و توصیه های بهداشتی اش را می کند و برادر جان…
نشانهای بهشتی
تازه ازدواج کرده بودم. اما از همان موقع با خودم فکر می کردم، بچه دار که شدم حتما شما باید توی گوشش اذان بگویید. بعد با خودم فکر می کردم حالا اگر آن موقع ایران نباشید چه؟ اگر ماموریت باشید؟ آن وقت خودم را می دیدم که توی تخت بیمارستان، نوزادی بغلم هست و گوشی…