شهید محمد رحیم آقایی پور
| بابانفسی |
| سفیر جمهوری اسلامی ایران |فاجعهی بسیار تلخ و حیرتانگیز منا نباید فراموش شود.
رهبر معظم انقلاب ۱۳۹۴/۰۷/۲۷
رهبر معظم انقلاب ۱۳۹۴/۰۷/۲۷
بایگانی دلنوشته
پیغمبری در قلب مادر
#پست_موقت که ثابت شد چهارزانو مینشینم روی مبل: – مامان بزرگ! میشه از بچگیهای بابام برام بگی!؟ عینکش را بالا میدهد و خاطرات انگار رژه میروند جلوی چشمهایش؛ از سختی زندگی آن روزها میگوید و: – همین بابای شما، میدونی تا چند سالگی شیر خورد؟! سه سال و نیم بیشتر!!!! – نععععع! مگه میشه؟! میخندد:…
پیراهنی که قاصدک شد
«به بهانهی پنحشنبهی آخر سال ۹۹» یادت هست بابا؟ چادرم را سرم کردهبودم. علی هم ایستاده بود و کفشش را پوشیده بود. منتظر بودیم که ما را برسانید خانهیمان. کمی دیر کردید و آمدید از توی اتاق، با پیراهن راهراه آبی که توی دستتان بود. دادید به من که ببرمش برای همسرجان. چون دیشبش وقتی…
قاب عکسی توی سفره عقد
ون یکاد بخوانید و در فراز کنید بله….! یک عضو جدید به جمع ما اضافه شده!❤️ عزیزی که، تنها کسی است که هیچ مراوده و خاطرهای با بابانفسی نداشته ! دو پست بعد، یادداشتی است برای این مخاطب خاص دوست داشتنی ما… برای ع ر و س جانمان! #ماشالله_لا_حول_و_لا_قوة_الا_بالله_العلی_العظیم #مخاطب_خاص قسمت اول: بیا عروس جان!…
بابایی که عجیب مادری بود
مهر تلخ ۹۴ درست روی همین مبل نشسته بودم. همسر به هزار و یک جا زنگ میزد، از بین همهی آن تماسها فقط این یکی را خوب یادم هست. کنار من نشسته بود و نمیدانست صدای آن سمت خط را میشنوم. برادر آقای رکن ابادی بود. – یه پیکری شناسایی شده که گویا از بچههای…
یک جرعه دیدار سردار
چند روزی از امانت دادن پیکرت به زمین گذشته بود. داغدار بودیم و عزادار…. نشسته بودیم توی صف نماز. وسط سالن کوچکی در بیت . مادر جلو نشسته بود، کنار خانم رکنآبادی و یک خانوادهی شهید دیگر. پشت سر من و خواهرها هم دخترهای شهید رکن آبادی بودند. هنوز پدرشان مفقود بود و حالشان را…
4 دی
چهار دی هایی که بودی: شمارهی اسلوونی می افتد روی تلفن. فکر میکنم مادر است، اما شمایید که از سفارت زنگ زدهاید _ سلام باباجان! خوبی؟ _سلاااام بابا.شما خوبید؟ _الحمدلله. باباجان برای چهار دی چه کار کنیم برای مامان؟! _ راستش فکر میکنم مامان خیلی خوشحال میشه اگه… و بعد من همان لیست چیزهای مورد…
عکسی توی قلب همسایه
چند ماه پیش! زنگ در را میزنند. تصویر خانم همسایه میافتد توی قاب آیفون. مادر جواب میدهد: _ سلام حاج خانم. بله؟ هنهن کنان میگوید: _ سلام! میشه یه دقیقه بیاید پایین؟ _ چیزی شده؟ _ نه! حالا شما بیاید…. مادر چادر میپوشد و بدو بدو میرود پایین. دم در، خانم همسایه با روسری گره…
كُنْتَ لِلْمُؤْمِنِينَ أَباً رَحِيماً
۱. سال ۷۴ ، «لیبی» اولین ماموریت خارجی مان بود. یک کشور آفریقایی و محروم. خانهی ما توی بهترین منطقهاش بود. یک آپارتمان مبله، طبقهی سوم ساختمانی بدون آسانسور و گاز! که هر بار شما باید کپسول گازش را سه طبقه بالا میبردید. خانهای که بعد از چهارسال، با زانو درد مادر ودیسک کمر شما،…
سامرا
ده سالم بود که حج عمره رفتم! (آنهم از صدقه سر عشق بابا به مادر، یادم باشد قصهاش را یکبار بنویسم) و زیارت دمشق و عمه سادات، و بعد ترها عتبات و قبل از همهی اینها پابوس امام رئوف! و کیست که نداند آدم کنار شبکههای حرم، هربار یک تکه از قلبش را جا میگذارد….
سفیر ما در بهشت
شما می دانستید من چه قدر کتابهایش را دوست دارم. یک روز میان گپ زدنهای عصرانهی مان برایم گفتید که: _خانم نویسندهی تان هم آمده بود اینجا! من ذوق کردم و شما خندید…. بعد از شهادت تان…. قصهی آن دیدار را خانم نویسنده، با قلم خواندنی اش برایم روایت کرد. «سفیر ما در بهشت»، به…