چند ماه پیش!

زنگ در را می‌زنند. تصویر خانم همسایه می‌افتد توی قاب آیفون. مادر جواب می‌دهد:
_ سلام حاج خانم. بله؟
هن‌هن کنان می‌گوید:
_ سلام! می‌شه یه دقیقه بیاید پایین؟
_ چیزی شده؟
_ نه! حالا شما بیاید….
مادر چادر می‌پوشد و بدو بدو می‌رود پایین.
دم در، خانم همسایه با روسری گره زده و موهای سپیدش، و نفسی که هنوز جا نیامده، عکس کاشی شده و سنگین شما را دستش گرفته. رو می‌کند به مادر که:
_ این عکس حاجیه که سر کوچه بود. خدا رحمتش کنه .
و مثل همیشه که اسم شما را می‌برد چشم هایش شیشه‌ای می‌شود و بغض می‌کند.
مادر سرشار از تعجب و شرمندگی می‌شود:
_ دستتون درد نکنه حاج خانم. اما این خیییلی سنگین بود که. چه جوری تا اینجا آوردینش شما؟!
_ دیدم کندن و انداختن رو زمین. گفتم بی‌احترامی نشه به عکس حاجی شهیدمون. آوردمش بدم به خودتون….

پ.ن۱: چه خیال خامی دارند عده ای…
باشد اصلا ؛
عکس شهید را از دیوار کوچه‌ها هم کندید،
با عشق شهید در اعماق قلب آدم‌ها چه می‌کنید؟

پ.ن۲: قصه‌ی ضامن شدن بابا برای وام آن جوان ناآشنای همسایه‌‌مان را که خوانده‌اید؟!
حاج خانم قاب سنگین به دست این پست، مادر همان جوان آن قصه بود.#قصه_ی_ضامن_شدن

#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
#شهید_منا
#شهید_محمدرحیم_آقایی_پور
#بابانفسی
#اخلاص_که_داشته_باشی_قابت_را_خدا_بر_دلها_میزند
#لعنت_بر_آل_سعود
#امید_غریبان_تنها_کجایی