«به بهانه‌ی پنحشنبه‌ی آخر سال ۹۹»

یادت هست بابا؟
چادرم را سرم کرده‌بودم. علی هم ایستاده بود و کفشش را پوشیده بود. منتظر بودیم که ما را برسانید خانه‌ی‌مان.
کمی دیر کردید و آمدید از توی اتاق، با پیراهن راه‌راه آبی‌‌ که توی دست‌تان بود. دادید به من که ببرمش برای همسرجان.
چون دیشب‌ش وقتی آن را پوشیده بودید گفته بودیم:
_ عجب پیراهن قشنگی بابا! خیلی خوشگله ….
و شما پیراهن جدید فرنگی‌ات را سریع بخشیدید که برود.
و من (که چه خوب کردم!) که بعد از کمی تعارف الکی، لباس را قبول کردم.
و…
شمایی که….
بعدش،
رفتید تا بهشت
و من ….
که ماندم و‌ یک لباس باباجانم توی خانه‌ی مان.
می‌دانید بابا؟
توی این قریب پنج سال !
این لباس‌ات را شسته و اطو کشیده آویزان می‌کردم توی کمد لباس‌هایم. انگار که همه‌ی لباس‌هایم را تبرک می‌کرد.
آخرین باری که نگاهش می‌کردم دیدم گوشه‌ی آستینش کمی پوسیده شده.
و دلم را به دریا زدم
و…
حالا لباست را قاب کرده‌ام جلوی چشمانم.
خاصه آن آستین خوشبختی که دست‌های دوست داشتنی شما را بغل می‌کرد.
آستینی که تایش کرده‌ بودی برای وضو…
نشسته بوده کنار قنوت هایت…
شاهد بخشیدن‌هایت بوده
و کارهایی که خدا آنها را گران خریده….
و هم‌نشین دست‌هایی بوده که توی زمین هم بوی بهشت می‌داد،
دست‌های بوسیدنی‌ات که قاصدک آرزوهای ما را هربار…
وسط قلوه سنگ‌های زندگی، سبک و رها پر می‌داد.

پ.ن۱: چند روز دیگر….
تقویم هم زمان را به زبان دل ما ترجمه می‌کند!
پنج سال و
یک قرن
می‌شود که رفته‌ای…

پ.ن۲: مطمئنم با دست‌هایی که حالا توی آستین‌های بهشتی‌ است عیدی بچه‌هایت را فراموش نمی‌کنی بابا….
حالا که بابانفسی دوست داشتنی این همه آدم شده‌ای.
عیدتون پیشاپیش مبارک.

#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
#شهید_منا
#شهید_محمدرحیم_آقایی_پور
#بابانفسی
#هیچکس_هیچکس_اینجا_به_تو_مانند_نشد
#پنجشنبه_ی_آخرسال
#حکایت_دست_ها
#فاتحه_ای_برای_همه_آسمانی_شده_ها
#لعنت_بر_آل_سعود
#امید_غریبان_تنها_کجایی