چند روزی از امانت دادن پیکرت به زمین گذشته بود.
داغدار بودیم و عزادار….
نشسته بودیم توی صف نماز. وسط سالن کوچکی در بیت .
مادر جلو نشسته بود، کنار خانم رکن‌آبادی و یک خانواده‌ی شهید دیگر. پشت سر من و خواهرها هم دخترهای شهید رکن آبادی بودند.
هنوز پدرشان مفقود بود و حالشان را خوب می‌فهمیدیم.
برگشتم و گفتم:
_ باباجان ما فقط سه روز مفقود بود و ما هر ثانیه‌‌ جان کندیم. می‌فهمم که الان حال شما بدتر از ما نباشد بهتر نیست، که «در بلا بودن به از بیم بلاست»
تائید کردند و از اضطراب اخبار ضد و نقیض گفتند.
سالن کم‌کم پر می‌شد از چهرهای سرشناسی که آمده بودند تا نماز ظهر را در محفل خصوصی و با حضرت اقا بخوانند.
یکباره ولوله‌ای شد بین صف‌ها. همه برگشتیم به ذوق اینکه حضرت آقا آمده‌اند. اما…
مردی آمده بود با قدی متوسط. ریش‌های سپید و لبخندی که انگار به صورتش دوخته شده بود. و آرامشی که از چشم‌هایش لبریز بود.
_ وااای سرداره!!
بعد از هفته‌ها بغض و اشک، لبخند زدیم از شعف این دیدار.
نماز که تمام شد.
چهرها یکی یکی رفتند جز ما و چند خانواده‌ی شهیدی که ماندیم برای یک دیدار خصوصی مختصر.
سردار پیش از رفتن‌شان اما کمی ایستادند و حرفها را شنیدند. خاصه دل‌نگرانی‌‌های خانواده‌ی شهید رکن آبادی را.
و من تمام مدت داشتم مغزم را قانع می‌کردم که این مرد، با این چشم‌های مهربان و چهره‌ی پر از نور و آرامش، که بیشتر به باباهای دل‌نازکی شبیه است که حتی بلد نیستند به دخترهایشان «نه» بگویند، همان سردار دلاور و رعب انگیز افسانه‌ای میدان‌های جنگ است.
و تا آخری که خداحافظی کنند و از قاب نگاهمان دور شوند زیر لب برای توجیه این تناقض ذهنی‌ام می‌خواندم:
« وَالَّذينَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَى الكُفّارِ رُحَماءُ بَينَهُم ۖ »

پ.ن۱: لعنت به این پنجره‌ی مجازی حقیر، که از نام و عکس تو بعد از شهادتت هم می‌ترسند.
علی الدنیا بعدک العفا

پ.ن۲: ما رود مدامیم بگویید به تیغ
ما شیشه ی عطریم بگویید به سنگ