شهید محمد رحیم آقایی پور
| بابانفسی |
| سفیر جمهوری اسلامی ایران |فاجعهی بسیار تلخ و حیرتانگیز منا نباید فراموش شود.
رهبر معظم انقلاب ۱۳۹۴/۰۷/۲۷
رهبر معظم انقلاب ۱۳۹۴/۰۷/۲۷
بایگانی عاشقانه
عشق به توان ابدیت
“للحق” آخر هیئت برایم پیام فرستادی: ” باباجان من شامم رو گرفتم میرم خونه پیش مامان” فقط شام نبود! رسم شما بود. از سیب مسجد تا شکلات نذری و حتی گلی که تو اعتکاف به شما داده بودند را نگه میداشتی و میآوردی برای مادر…. تنهایی چیزی از گلویت پایین نمیرفت. این روزها مادر و…
یک عاشقانه آرام
“للحق” یک روز داغ تابستان بود. از آن معدود روزهایی که کار سفارت سبک بود و شما زود آمده بودید خانه. از آن روزهای خوبی که چشمهایت خسته نبودند و بچهها رویشان میشد بگویند: – بریم بیرون نفسی؟! هوا گرم بود. میبریدشان کنار نهر. جای دنجی است و آب شفاف و بیاندازه خنک. همه میروند…
چشمهای اهل طهارت عاشق
«للحق» بهار ۶۶ مهمانها کمکم رسیده بودند خانهی پدربزرگ. مادر تازه عروس بود و با چادر سبزِ پرشکوفهاش رفته بود توی آشپزخانه کنار باقی، که سفرهی شام را بچینند. خوشحالی مثل عطر قرمهسبزی مادربزرگ همه جا پیچیده بود. یکی از بستگان از جبهه برگشته بود و چه بهانهای بهتر از این تا همهی خانواده مثل…
آهنگ عاشقانه
صدای زنگ تلفن که بلند میشود مادر زیر لب میگوید – حتما باباست! وخودش گوشی را بر میدارد. حالتکتکمان را از مادر میپرسید. و آخر حرفهایتان مادر میگوید: – عصری میخوام برم همین درمانگاه نزدیک خونه جواب آزمایشم رو نشون بدم، نه بابا! خودم میرم. کاری ندارم که زود بر میگردم. عصر مادر میرود درمانگاه…
4 دی
چهار دی هایی که بودی: شمارهی اسلوونی می افتد روی تلفن. فکر میکنم مادر است، اما شمایید که از سفارت زنگ زدهاید _ سلام باباجان! خوبی؟ _سلاااام بابا.شما خوبید؟ _الحمدلله. باباجان برای چهار دی چه کار کنیم برای مامان؟! _ راستش فکر میکنم مامان خیلی خوشحال میشه اگه… و بعد من همان لیست چیزهای مورد…
یک بشقاب دوستت دارم
سفره کامل پهن شده بود. میزبان بفرماییدی میگوید تا همه شروع کنند، بعد میآید روبروی شما : _ حاج اقا بشقاب تون رو بدید من براتون غذا بکشم! _ دست شما درد نکنه، خودم می کشم…. _ نه! اصلا… بعد بشقاب را از جلویتان بر میدارد، ظرف را پر میکند از برنج زعفرانی. با وسواس…