صدای زنگ تلفن که بلند می‌شود مادر زیر لب می‌گوید
– حتما باباست!
وخودش گوشی را بر می‌دارد.
حال‌تک‌تک‌مان را از مادر می‌پرسید.
و آخر حرف‌هایتان مادر می‌گوید:
– عصری می‌خوام برم همین درمانگاه نزدیک خونه جواب آزمایشم رو نشون بدم، نه بابا! خودم می‌رم. کاری ندارم که زود بر می‌گردم.

عصر مادر می‌رود درمانگاه و می‌نشیند منتظر نوبت‌اش.
اما…
شما را می‌بیند روبرویش، که بدو بدو خودتان را رسانده‌اید.
چشم‌های مادر از شوق این غافلگیری برق می‌زند.
می‌نشینید کنار مادر:
-یعنی فکر‌کردی من می‌ذارم خانومم
تنها بره دکتر؟!!

پ.ن۱: فردا می‌شود سی‌وپنجمین سالگرد ازدواج‌تان….
خودت می‌دانی و خدا و مادر، که توی این ۶ سالی که روی زمین نبودی، چه طوری نگذاشتی مادر توی هزار بالا و پایین زندگی تنها باشد!
هرچند؛
برای ما هنوز هم غم‌انگیزترین تصویر،
مادرِ بدون شماست در چارچوب درِ خانه!

پ.ن۲: «صدای قدم‌های مردی توی درمانگاه برای کنار همسرش بودن! »
قبول دارید این یک آهنگ عاشقانه است؟

#اللهم_صل_على_محمد_وآل_محمد_وعجل_فرجهم
#شهید_منا
#شهید_محمدرحیم_آقایی_پور
#زندگی_به_سبک_بابانفسی
#چهار_دی
#سالگرد_ازدواج
#ما_جای_شما_کیک_گرفتیم_و_گل_و_هدیه
#به_پاس_تشکر_از_مادر_که_به_شما_بله_گفت
#یک_عاشقانه_ی_آرام
#چرا_این_روزها_این_قدر_دلتنگی_نبودنت_اوج_گرفته
#لعنت_برآل_سعود
#امید_غریبان_تنها_کجایی