فریاد زدم :
“می‌خوام بابامو ببینم!”
مادر از بین جمعیت دستم را کشید:
” برید کنار! بذارید ببینه باباشو!”
راه باز شد و آمدم کنار گودی قبر….
یک لحظه پیکر کفن پیچ شده را که دیدم،
دنیا سیاه شد و تمام….
من!
یک دختر ۲۷ ساله!
با هزار اکرام و احترام….
با حلقه‌ی آدمهایی که مهربانانه زیر شانه‌هایم را گرفته بودند.
اما…
چشم هایم
و دلم
و زانوهایم طاقت یک لحظه دیدن بابا را غیر از تصویر پدرانه‌ی همیشگی‌اش نداشت…

و “لایوم کیومک یا اباعبدلله”

سلام بر شما!
و دخترک ۳ ساله‌ای
که به اسارات و بی حرمتی
خسته و مجروح و غریب
با
سر پدری در آغوشش، مبهوت مانده بود.
و جانی که…
چاره‌ای جز پرکشیدن نداشت.

پ.ن۱: دخترها، خیلی بابایی اند خدا!

پ.ن۲: به تاریخ شب سوم محرمِ سالی که حاج‌قاسم نداشتیم و به جایش بی‌نهایت غربت داشتیم.

#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
#شهید_منا
#شهید_محمدرحیم_آقایی_پور
#دخترها_بابایی_اند_خدا
#ما_ملت_امام_حسینیم
#شب_سه_ساله_ارباب
#دختر_اگر_یتیم_شود_پیر_میشود
#صل_الله_علیک_یااباعبدلله
#علی_لعنه_الله_علی_قوم_الظالمین