شهید محمد رحیم آقایی پور
| بابانفسی |
| سفیر جمهوری اسلامی ایران |فاجعهی بسیار تلخ و حیرتانگیز منا نباید فراموش شود.
رهبر معظم انقلاب ۱۳۹۴/۰۷/۲۷
رهبر معظم انقلاب ۱۳۹۴/۰۷/۲۷
All posts by مدیر سایت
لباس خادمی
“للحق” گفتند آقای گودرزی نقاشی دیجیتالی کشیده از بابا! و تصویر را برایم فرستادند. بابا بود اما نه مثل همیشه! نه لباس دیپلماتی تنش بود و نه احرام. لباسش، لباس خادمها بود…. با چوبپر سبز. در نگاه اول حس کردم خادم امام رضا(ع) شده…. اما پشت بابا باغ سرسبزی بود. تو بگو بهشت و روی…
ماجرای قابها
“للحق” خانهی نوساز شما را ما ساکن شده بودیم، وقتی که شما اسلوونی بودید. و دلتنگی دوریتان کاری کرده بود که دوست داشتم همهی خانه را از عکسهای شما پر کنم. روی در یخچال، توی قفسههای کتابخانه، کنار تخت خواب یا هر گوشه و کناری که میشد. بعد با خودم فکرکردم باید سرو سامانی بدهم…
یک عاشقانه آرام
“للحق” یک روز داغ تابستان بود. از آن معدود روزهایی که کار سفارت سبک بود و شما زود آمده بودید خانه. از آن روزهای خوبی که چشمهایت خسته نبودند و بچهها رویشان میشد بگویند: – بریم بیرون نفسی؟! هوا گرم بود. میبریدشان کنار نهر. جای دنجی است و آب شفاف و بیاندازه خنک. همه میروند…
نفسمان به نفس بابا بود
خدا عاشق آدمهای متفاوت و خاص است. اگر این خاص و متفاوت بودن در راستای دستورات او باشد که چهبهتر. آنوقت بهانهای جور میکند تا تو را به بهترین شکل از این دنیا پیش خودش و بهشتش ببرد.
بهانهای که برای «رحیم آقاییپور» دیپلمات ایرانی اتفاق افتاد، حادثه منا بود. کسی که فرزندانش این روزها خاطراتی از خوبیهای او میگویند که ناخودآگاه با خودت میگویی او لیاقت شهادت، آنهم در سرزمین مکه را داشته است. پدری که علیرغم مشغله زیاد رابطه عاطفی خود را با فرزندانش حفظ میکرد، به آنها عشق به وطن و اعتقاد به ولایت را در عمل یاد میداد و از خود فرزندانی انقلابی بهجا گذاشت.
شهید رحیم آقاییپور دیپلمات ایرانی، ۴ سال پیش در حادثه منا به شهادت رسید. به مناسبت سالگرد آن حادثه غمانگیز پای صحبتهای فرزندان شهید درباره پدرشان نشستیم. حبیبه آقایی پور دختر بزرگ خانواده، آقا محمدحسین تنها پسر خانواده و دانشجو و فاطمه خانم فرزند نوجوان شهید آقایی پور.
وقتی پدر دختری به یک جلسه مهم میرویم
للحق! یادداشتی از حاشیهی یک دیدار خاص! جلسهی مهمی که سرنوشت یک احساسِ پیچیدهی چند ساله را تغییر داد… پ.ن: خیلیها منت گذاشتند و این یادداشت را از لینک روزنامهی فرهیختگان خواندند. اما حیف بود که اینجا ثبت نشود. کمی طولانی است، اگر شما حوصله کردید و خواندید نظراتتان زیرش، یادگاریهای ارزشمند و ماندگاری برایم…
بابای هزاران دختر
“للحق” ابتدای حرم شاه عبدالعظیم یک بازارچهی مسقف سنتی است. دخترک کوچکی بودم که دست شما را گرفته بودم و میرفتیم زیارت سیدالکریم. توی بازارچه پر بود از همهمهی کاسبها، پر از عطر کباب و ریحان و بوی عطاریها. شما مستقیم میرفتید به سمت حرم و من نگاهم دائم به خرتوپرت فروشیها گیر میکرد! و…
اولین دورهمی دخترهای بابانفسی
للحق روایتی کوتاه از اولین قرار دخترهای بابانفسی گلستان شهدای تخت فولاد (اصفهان) اردیبهشت هزارو چهارصد و یک به امید دورهمیهای بیشتر و بزرگتر? پ.ن: پست آلبومی است ورق بزنید!
سفره افطاری از بهشت تا مقابل ما
للحق نهم اردیبهشت چهارصدو یک شب ۲۸ ماه مبارک شما که یادت هست بابا! من اگر بیمارستان عیادت کسی هم میرفتم چیزی آنجا نمیتوانستم بخورم. هیچ چیز….اصلا دلم آشوب میشد و چیزی از گلویم پایین نمیرفت. بهشتزهرا و گلزار که دیگر جای خود داشت! فضایش همیشه برایم سنگین بود و تا قبل از شما به…
برکت افطاریهای سفارت
ماه مبارک سال نود/ اسلوونی سوییچ را بر میدارید : – همه آماده اید؟ مادر زودتر از همه دم ماشین ایستاده. من کیفم را میاندازم روی دوشم و به شما که میرسم زیر لب غر میزنم: – آخه بابا چه اصراریه هرشب تو سفارت افطاری بدید؟ نگاهت به خلاف لحن مهربانت جدی است! _تو همین…
چشمهای اهل طهارت عاشق
«للحق» بهار ۶۶ مهمانها کمکم رسیده بودند خانهی پدربزرگ. مادر تازه عروس بود و با چادر سبزِ پرشکوفهاش رفته بود توی آشپزخانه کنار باقی، که سفرهی شام را بچینند. خوشحالی مثل عطر قرمهسبزی مادربزرگ همه جا پیچیده بود. یکی از بستگان از جبهه برگشته بود و چه بهانهای بهتر از این تا همهی خانواده مثل…