All posts by مدیر سایت

مهدویت

للحق! هدیه دادن چندتا جانماز یادگاری از شهید بهانه‌ای شد که کنار هم، آرام آرام حرکت کنیم به سمت نور. پست آلبومی است ورق بزنید. لطفا؛ ۱. هایلایت #به_سمت_مدار_تو رو بخونید. ۲. ممنونم که با اشتراک این پست آدم‌های بیشتری رو به این پویش دعوت می‌کنید. ۳. اگر همراه ما هستید در پویش#به_سمت_مدار_تو در کامنت‌های…

ادامه مطلب

گوش‌هایی که سنگین نبود

«للحق» بگذار حالا که شب تولدم هست یک اعترافی کنم بابا! آن شب را یادت هست؟ همان شب که مهمان داشتیم. و شما آمدید که توی اتاق ما بخوابید! خواهر جان زود خوابش برد. من اما آرام هدفونِ واکمن‌ آبیِ دوست‌داشتنی‌ام را گذاشتم توی گوشم. از شما خجالت می‌کشیدم، پتو را انداختم روی سرم و…

ادامه مطلب

بابایی که سهم 4 نفر نبود

این اواخر به قد و بالای شما که نگاه می‌کردم قند توی دلم آب می‌شد! باباجان ما بودید… و مطمئن بودیم عمرتان عمر نوح است‌. که شما تنها تکیه‌گاه مادربزرگ بودید، چشم و چراغ عمه‌ها، همه کس مادرجان، نفَس ما و معتمد یک خانواده… مگر می‌شد حالا حالاها خدا شما را از این همه آدم…

ادامه مطلب

هدیه‌ای که معجزه بود

نشسته بود توی هال و های های گریه می‌کرد. می‌دانی بابا من تا چهلم و بعدش خانه‌ی شما بودم .شب و روز. و شبها که از شدت گریه‌های روزام بیهوش می‌شدم، هر لحظه که چشمم را باز می‌کردم صدای گریه‌ی مادر را می‌شنیدم. بی‌وقفه تا خود صبح. خاطره‌هایش را زیر لب می‌گفت، گریه می‌کرد. چت…

ادامه مطلب

آهنگ عاشقانه

صدای زنگ تلفن که بلند می‌شود مادر زیر لب می‌گوید – حتما باباست! وخودش گوشی را بر می‌دارد. حال‌تک‌تک‌مان را از مادر می‌پرسید. و آخر حرف‌هایتان مادر می‌گوید: – عصری می‌خوام برم همین درمانگاه نزدیک خونه جواب آزمایشم رو نشون بدم، نه بابا! خودم می‌رم. کاری ندارم که زود بر می‌گردم. عصر مادر می‌رود درمانگاه…

ادامه مطلب

یک جمله طلایی

نشستید و گفتید: – یه سِت میوه بیار باباجان! مادر خانه نبود و علی را هم خوابانده بودم. و این یعنی یک بشقاب وقت پدر دختری! سیب، خرمالو، پرتقال، خیار…. ظرف را می‌گذارم جلوی‌تان. – خب، چه خبرا!؟ چهارزانو می‌نشینم روی مبل! – سلامتی! – فلانی رو چه کردی باباجان!؟ دست می‌گذارید روی کسی که…

ادامه مطلب

صبری به اندازه صد رکعت نماز

شب بود که خسته‌ی خسته رسیدیم هتل‌. می‌خواستیم به قاعده‌ی همه‌ی سفرها زود بخوابیم. من سریع نماز خواندم و ولو شدم روی تخت. فاطمه هم می‌آید کنارم می‌خوابد. مادر مشغول جمع و جور کردن وسایل می‌شود و شما می‌روید که وضو بگیرید. برادرجانِ پنج ساله هم همراهتان می‌آید . می‌خواهد مثل همیشه کارهای شما را…

ادامه مطلب

اتاق نماز

شما زودتر از مادر و بچه ها رفتید اسلوونی. تنها رفتید تا کارها را سر و سامان بدهید و خانه و سفارت را مهیا کنید. چند ماه بعد نوبت آمدن مادر و بچه‌ها شد… و منی که آن روز با همسر جان به بارانی‌ترین شکل ممکن ایران ماندم. مادر تا می‌رسد آنجا زنگ می‌زند به…

ادامه مطلب

نوه‌های بابانفسی

علی کوچک بود، هی از لبه مبل می‌رفت بالا. پایش را می‌گذاشت روی شانه‌یتان، گردنتان را می‌گرفت، آویزان می‌شد و می‌پرید پایین. شما بغلش کردید: _ علی‌جان! به گردن من آویزون نشو! درد می‌کنه باباجان. علی اما بی توجه به حرف شما دوباره بالا می‌رفت و آویزان گردن شما می‌شد وغش‌غش می‌خندید!! عینک‌تان را در…

ادامه مطلب

نمازی وسط شهربازی

قبل از ظهر می رسیم گاردلند. یک شهربازی بزرگ که نصب آخرین مدل ترن‌اش بهانه‌ی رفتن ما شده بود آن هم به خاطر منی که عاشق هیجان بودم و شما که می‌خواستید از دخترِ ایران مانده‌‌یتان توی این سفرش دلجویی کنید. چرخ می‌زنیم و از روی نقشه بازی‌هایی را که دوست داریم را پیدا می‌کنیم….

ادامه مطلب