شهید محمد رحیم آقایی پور
| بابانفسی |
| سفیر جمهوری اسلامی ایران |فاجعهی بسیار تلخ و حیرتانگیز منا نباید فراموش شود.
رهبر معظم انقلاب ۱۳۹۴/۰۷/۲۷
رهبر معظم انقلاب ۱۳۹۴/۰۷/۲۷
All posts by مدیر سایت
کادویی با قصه خاص
پاییز ۸۳_ فرانسه یک/ شاد و سرخوش با رفیق جانم نشستیم و لیست عطرهای خوب و معروف را نوشتیم. بعد جلوی یکیشان که از همه معروفتر و بهتر بود دوتا ستاره زدیم. شب که شد کاغذ را گذاشتم کنار دست شما که پای کامپیوتر داشتید خبرها را چک میکردید و رفتم. و خب… کادوی تولد…
رئوف
دستتان را گذاشتید روی سینه! خم شدید و رو به گنبد طلای امام رئوف سلام آخر را گفتید و برگشتید که بروید. مادر گفت: – قبل از هتل بریم خرید کنیم و سوغاتی بگیریم؟! – آره حتما. بریم! جایی که میروید نزدیک حرم است. مغازهی معروف فلانی، حسابی شلوغ است و در عوض مغازهی کناریاش…
حامی
مهر ۹۴ پلک که میزنم قطرهی درشت اشک میچکد و تاری چشمم میرود. باز آن آقایی که نمیشناختمش آمده و روبروی عکس شما نشسته و شانه هایش میلرزد. _ این آقاهه کیه مامان؟! _ فلانیه!(یک آشنای دور) _همون که چند وقت پیش دختر خودش فوت کرده بود؟! _اره! شما از اسلوونی برگشته بودید که خبر…
وقت اختصاصی
خسته از سفارت آمده بودی. کار، جلسه، ملاقات… کمی که استراحت میکنید بچهها میگویند برویم بیرون و چرخی بزنیم. قبول میکنید و میروید. بعد یک گوشهی سبز و قشنگ، بچهها برای خودشان زیرانداز میآورند. شما و مادر هم که کمردرد دارید و صندلی سفری را میگذارید…. بچهها بساطشان را پهن میکنند و مینشینند به مسخره…
روضه علی اصغر
محرم هرسال نذر روضهی علیاصغر داشتیم! امسال اما نمیشود که مجلس بگیریم… اصلا مگر برای طفل رباب روضهخوانی لازم است؟ بگذارید من کمی از روزمرههای مادرانهام برایتان بگویم. _ بچه را گذاشته بودم روی پایم. بیدار بود. پسرها توی هال بازی میکردند. چندبار علی را صدا زدم، نشنید! کمی بلندتر گفتم: علییییی! نرگس وحشتزده دستهایش…
قربانی اندک
تقویم میگوید شش سال! دلم اما….ششصد سااااااال…. اللهم تقبل منا هذا قلیل القربان. خداوندا! این قربانی اندک را از ما بپذیر! باباجانم! عید بهشتی شدنت مبارک! #اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم #شهید_منا #شهید_محمدرحیم_آقایی_پور #بابانفسی #دخترها_بابایی_اند_خدا #عیدقربان #شبهای_هجر_را_گذراندیم_و_زنده_ایم #ما_را_به_سخت_جانی_خود_این_گمان_نبود #لعنت_بر_آل_سعود #مظهر_غیرت_حق_تیغ_نمیجنبانی؟
ماجرای خوابها
میخواستم مفصل بنویسم. از سهگانهی خواب های پیش از حجات! اولی خواب پدر بزرگ بود که برایت هدیه آورده بود. خوابی که با دلتنگی و اندوهی عمیق، فقط برای مادر تعریفش کرده بودی. دومی چند روز قبل از رفتنات به حج بود، شاد و سرمست از خواب بیدار شدی و بر خلاف همیشه برای تکتکمان…
من و کتاب
تابستان هفتاد و چهار/ لیبی صدای دزدگیر ماشین که میآید میفهمیم شما آمدهاید. با زهرا میدویم دم در به استقبالتان. – سلاااام بابا – – سلام باباجان! کیفتان را با ذوق میگیریم : – کارتون جدید آوردید بابا؟ – نه! دست آقای فلانی بود که هنوز نیاورده سفارت. وا میرویم . – ولی جاش براتون…
انتخابات
به نیابت از شما…. #انتخابات_۱۴۰۰ #کار_درست #بابانفسی #مرگا_به_من_که_با_پرطاووس_عالمی #یک_موی_گربه_وطنم_را_عوض_کنم
چه قدر خوبه بابا هست
قرار بود دوتایی برویم جایی دیدنی… اما نمیدانم چرا فضای آنجا برایم سنگین بود… و من دلشوره داشتم… آرام آرام لباس پوشیدم و منتظرتان شدم… هوا سردتر از همیشه بود. شما پیراهن سفیدتان را پوشیدید و پالتوی بلند مشکی و کلاه! ایستادید توی قاب در: – بریم باباجان؟ – بریم! راه افتادیم! انگار کن چند…