خسته از سفارت آمده بودی.
کار،
جلسه،
ملاقات…
کمی که استراحت می‌کنید بچه‌ها می‌گویند برویم بیرون و چرخی بزنیم. قبول می‌کنید و می‌روید.
بعد یک گوشه‌ی سبز و قشنگ،
بچه‌ها برای خودشان زیرانداز می‌آورند.
شما و مادر هم که کمردرد دارید و صندلی سفری را می‌گذارید….
بچه‌ها بساط‌شان را پهن می‌کنند و می‌نشینند به مسخره بازی، فاطمه صدایت می‌کند شما هم می‌روی روی زمین کنارشان…
می‌خواهند مسابقه بدهند و چوب شور را بدون دست تندتند گاز بزنند و‌ بخورند! نفری یک چوب شور می‌گذارید توی دهانتان….
مادر خنده‌اش می‌گیرد از قیافه‌ی شما!!
دوربین را بر می‌دارد و صدایتان می‌کند،
چیلیک
می‌شود این عکس!

پ.ن۱:
اقای سفیر بودی، درست!
سرت شلوغ بود، درست!
کمردردت جدی بود ، درست!
اما وقتی پیش ما بودی فقط بابا بودی…
زمان هم اگر کم بود اما پر بود از کیفیت یک بابای همراه.
گاهی به اندازه‌ی ده دقیقه نشستن روی زمین و رفتن به جزیره‌ی جنگولک بازی بچه‌ها. گاهی به اندازه‌ی چند دقیقه خوب گوش کردن به غرغرهای ما و گاهی همراه شدن با هیجان یک مسابقه‌ی خانوادگی ….

پ.ن۲: @mahyasadatmansourian
دائم توی تجربه‌های والدگریش می‌گوید درگیر وقت و‌ زمان و فعالیت خاصی نباشید با بچه‌ها! هر وقتی که شد، هر کار مشترک دلچسبی که شد، انجام بدهید که هدف تقویت رابطه است.
راست می‌گوید،
این عکس برای من مصداق همین توصیه است.
بابایی که سرشلوغ‌ترین آدم خانواده بود اما با همین وقت‌های کوتاه و با کیفیت پدر فرزندی‌اش، بابانفسی ابدی دل ما شد.

#اللهم_صل_على_محمد_وآل_محمد_وعجل_فرجهم
#شهیدمنا
#شهید_محمدرحیم_آقایی_پور
#بابانفسی
#زندگی_به_سبک_بابانفسی
#توهمانی_که_دلم_لک_زده_لبخندش_را
#لعنت_بر_آل_سعود
#امید_غریبان_تنها_کجایی