All posts by مدیر سایت

پدر عشق و پسر

بهار ۹۱. مدینه النبی همه وضو گرفته و آماده‌اید. قرار است نماز ظهر را توی مسجد النبی بخوانید. به صحن مسجد که می‌رسید، مادر و خواهرها که راه‌شان جدا می‌شود دست برادرجان را می‌گیرید. _ بدو بریم داداش حسین! با اینکه پوست دستش توی سفر خشکی زده و کمی می‌سوزد اما دست شما را با…

ادامه مطلب

نوه صورتی

عکس نوشت اول: دختری که در اولین اردیبهشت قرنی به دنیا می‌آد که حال خراب عالم، محتاج اجابت یک دعاست، اسمش چی‌ می تونه باشه؟! #اللهم_عجل_لولیک_الفرج #نرگس_بانو #ماشالله_لا_حول_و_لا_قوة_الا_بالله_العلی_العظیم #اذان_گوش_تو_را…. عکس نوشت دوم: پرستار اومد تو اتاقی که مادرها پر از اضطراب، منتظر نوبت‌شون برای زمینی شدن فرشته‌های کوچولوشون بودند و با لبخند گفت: _ فلانی!…

ادامه مطلب

هدیه دادن به سبک بابانفسی

سلام و نور! استوری های مربوط به یادگاری‌های رمضانی بابانفسی رو پست می‌کنم تا به درخواست دوستان بشه هر روز جهت یادآوری استوری‌اش کرد. حتما این سه هشتک رو پایین پست یا استوری تون قرار بدید: #بابانفسی #شهید_منا #شهید_محمدرحیم_آقایی_پور پیچ @h.aghai رو هم تگ کنید. پ.ن: اگر صفحه تون بسته است اسکرین شات از پست…

ادامه مطلب

پیغمبری در قلب مادر

#پست_موقت که ثابت شد چهارزانو می‌نشینم روی مبل: – مامان بزرگ! میشه از بچگی‌های بابام برام بگی!؟ عینکش را بالا می‌دهد و خاطرات انگار رژه می‌روند جلوی چشم‌هایش؛ از سختی‌ زندگی آن روزها می‌گوید و: – همین بابای شما، می‌دونی تا چند سالگی شیر خورد؟! سه سال و نیم بیشتر!!!! – نععععع! مگه می‌شه؟! می‌خندد:…

ادامه مطلب

پیراهنی که قاصدک شد

«به بهانه‌ی پنحشنبه‌ی آخر سال ۹۹» یادت هست بابا؟ چادرم را سرم کرده‌بودم. علی هم ایستاده بود و کفشش را پوشیده بود. منتظر بودیم که ما را برسانید خانه‌ی‌مان. کمی دیر کردید و آمدید از توی اتاق، با پیراهن راه‌راه آبی‌‌ که توی دست‌تان بود. دادید به من که ببرمش برای همسرجان. چون دیشب‌ش وقتی…

ادامه مطلب

اطاعت پسرانه

۱. قم، همسایگی حضرت معصومه (س) و مشغول درس طلبگی بودن! این یعنی ته خوشبختی دنیا برای شما. چند ماه از این زندگی بهشتی گذشته بود که جوابهای کنکور آمد! دندان پزشکی دانشگاه شیراز و علوم سیاسی امام صادق(ع) قبول شده بودی. و این اول ماجرا بود. هی با دلت کلنجار رفتی، هی درس دین…

ادامه مطلب

قاب عکسی توی سفره عقد

ون یکاد بخوانید و در فراز کنید بله….! یک عضو جدید به جمع ما اضافه شده!❤️ عزیزی که، تنها کسی است که هیچ مراوده و خاطره‌ای با بابانفسی نداشته ! دو پست بعد، یادداشتی است برای این مخاطب خاص دوست داشتنی ما… برای ع ر و س جانمان! #ماشالله_لا_حول_و_لا_قوة_الا_بالله_العلی_العظیم #مخاطب_خاص قسمت اول: بیا عروس جان!…

ادامه مطلب

عسل مهربانی

لباس های شسته شده‌یتان را تا می‌کردم و دلم گرفته بود. شما توی اتاق، چمدان‌تان را می‌بستید. سمینار سفرا تمام شده بود و نیمه‌های شب پرواز داشتید به مقصد اسلوونی! زنگ در می خورد. از توی اتاق می‌آیید بیرون: _ با من کار دارن باباجان! در را باز می کنید و مرد میانسالی می‌آید بالا….

ادامه مطلب

بابایی که عجیب مادری بود

مهر تلخ ۹۴ درست روی همین مبل نشسته بودم. همسر به هزار و یک جا زنگ می‌زد، از بین همه‌ی آن تماس‌ها فقط این یکی را خوب یادم هست. کنار من نشسته بود و نمی‌دانست صدای آن سمت خط را می‌شنوم. برادر آقای رکن ابادی بود. – یه پیکری شناسایی شده که گویا از بچه‌های…

ادامه مطلب

یک جرعه دیدار سردار

چند روزی از امانت دادن پیکرت به زمین گذشته بود. داغدار بودیم و عزادار…. نشسته بودیم توی صف نماز. وسط سالن کوچکی در بیت . مادر جلو نشسته بود، کنار خانم رکن‌آبادی و یک خانواده‌ی شهید دیگر. پشت سر من و خواهرها هم دخترهای شهید رکن آبادی بودند. هنوز پدرشان مفقود بود و حالشان را…

ادامه مطلب