شهید محمد رحیم آقایی پور
| بابانفسی |
| سفیر جمهوری اسلامی ایران |فاجعهی بسیار تلخ و حیرتانگیز منا نباید فراموش شود.
رهبر معظم انقلاب ۱۳۹۴/۰۷/۲۷
رهبر معظم انقلاب ۱۳۹۴/۰۷/۲۷
All posts by مدیر سایت
4 دی
چهار دی هایی که بودی: شمارهی اسلوونی می افتد روی تلفن. فکر میکنم مادر است، اما شمایید که از سفارت زنگ زدهاید _ سلام باباجان! خوبی؟ _سلاااام بابا.شما خوبید؟ _الحمدلله. باباجان برای چهار دی چه کار کنیم برای مامان؟! _ راستش فکر میکنم مامان خیلی خوشحال میشه اگه… و بعد من همان لیست چیزهای مورد…
دورادور حواسم هست
از شمال بر میگشتیم. وسطهای راه فاطمه روی پای من خوابیده بود و برادر جان روی پای زهرا! من و زهرا هم تکیه داده بودیم به شیشهی ماشین و چرت میزدیم…. نزدیکیهای قزوین بودیم به گمانم که پلکهایم بسته شد و داشت کمکم خوابم میبرد، که شنیدن اسمم وسط حرفهای شما و مادر خواب را…
مهمی قبل از نماز
یک: زمستان ۶۸/ لاهیجان توی سوز سرمایی که آدم دلش نمیخواست حتی سرش را از زیر لحاف گرم و نرمش بیرون بیاورد، نیم ساعتی قبل اذان صبح جای شما توی رختخواب خالی بود. توی حیاط خانهی مادربزرگ ایستاده بودید جلوی روشویی و وضو میگرفتید. با ذکرهای زیر لب، آرام آرام….جوری که انگار زمان در بهترین…
عکسی توی قلب همسایه
چند ماه پیش! زنگ در را میزنند. تصویر خانم همسایه میافتد توی قاب آیفون. مادر جواب میدهد: _ سلام حاج خانم. بله؟ هنهن کنان میگوید: _ سلام! میشه یه دقیقه بیاید پایین؟ _ چیزی شده؟ _ نه! حالا شما بیاید…. مادر چادر میپوشد و بدو بدو میرود پایین. دم در، خانم همسایه با روسری گره…
كُنْتَ لِلْمُؤْمِنِينَ أَباً رَحِيماً
۱. سال ۷۴ ، «لیبی» اولین ماموریت خارجی مان بود. یک کشور آفریقایی و محروم. خانهی ما توی بهترین منطقهاش بود. یک آپارتمان مبله، طبقهی سوم ساختمانی بدون آسانسور و گاز! که هر بار شما باید کپسول گازش را سه طبقه بالا میبردید. خانهای که بعد از چهارسال، با زانو درد مادر ودیسک کمر شما،…
سامرا
ده سالم بود که حج عمره رفتم! (آنهم از صدقه سر عشق بابا به مادر، یادم باشد قصهاش را یکبار بنویسم) و زیارت دمشق و عمه سادات، و بعد ترها عتبات و قبل از همهی اینها پابوس امام رئوف! و کیست که نداند آدم کنار شبکههای حرم، هربار یک تکه از قلبش را جا میگذارد….
عطر گل محمدی
مادر رسیده توی صحن انقلاب و منتظر شماست. از توی کیفاش کیسهی شکلات را در میآورد و بین بچههایی که رد می شوند پخش میکند. یک زن و دوتا بچه گوشهای ایستادهاند. نگاه زن پر از نگرانی و بغض است. با لهجهی شیرین روستاییاش میگوید: _خانم ببخشید شما گوشی دارید؟ ما بار اولمونه اومدیم حرم!با…
سفیر ما در بهشت
شما می دانستید من چه قدر کتابهایش را دوست دارم. یک روز میان گپ زدنهای عصرانهی مان برایم گفتید که: _خانم نویسندهی تان هم آمده بود اینجا! من ذوق کردم و شما خندید…. بعد از شهادت تان…. قصهی آن دیدار را خانم نویسنده، با قلم خواندنی اش برایم روایت کرد. «سفیر ما در بهشت»، به…
دو همسایه بهشتی به فاصله چند سال
«پاییز 70» مادر فنجان را از چای پر می کند، بعد بیاختیار پرده را کنار میزند و نگاهی می اندازد به بیرون. زن صاحبخانه را میبیند که با کیسهی نان از عرض خیابان رد میشود. سینی چای را برمیدارد و میآید پیش شما. _ میگم حاجی جان! شما روزنامه را میبندید و نگاهش می کنید…
یک بشقاب دوستت دارم
سفره کامل پهن شده بود. میزبان بفرماییدی میگوید تا همه شروع کنند، بعد میآید روبروی شما : _ حاج اقا بشقاب تون رو بدید من براتون غذا بکشم! _ دست شما درد نکنه، خودم می کشم…. _ نه! اصلا… بعد بشقاب را از جلویتان بر میدارد، ظرف را پر میکند از برنج زعفرانی. با وسواس…