All posts by مدیر سایت

آخرین دیدار

فریاد زدم : “می‌خوام بابامو ببینم!” مادر از بین جمعیت دستم را کشید: ” برید کنار! بذارید ببینه باباشو!” راه باز شد و آمدم کنار گودی قبر…. یک لحظه پیکر کفن پیچ شده را که دیدم، دنیا سیاه شد و تمام…. من! یک دختر ۲۷ ساله! با هزار اکرام و احترام…. با حلقه‌ی آدمهایی که…

ادامه مطلب

بابایی توی قاب صورتی

نه فقط لحظه‌ی مهم عقد! هربار که زنگ در می‌خورد و من چادر سفید پرشکوفه‌ام را سر می‌کردم و دلشوره‌‌ی شیرینی چنگ می‌زد به دلم، نگاهم که به شما می‌افتاد یک جمله توی دلم می‌گفتم: ” بابا که هست….” بعد انگار قایم می‌شدم پشت اقتدار حامی مهربانم و همه‌ی اضطراب هایم دود می‌شد. نه فقط…

ادامه مطلب

بابا مگر جبهه رفته بود؟!

ذی الحجه ۱۳۹۴ ۱. آرام و محزون نشسته‌ام کنار دیس‌حلوا و ضبط صوت. دکمه را که می زنم، صدای عبدالباسط حجم اندوه خانه را بغل می کند. همسرجان می‌آید و زیرگوشم می‌گوید: ” همکارای بابا می‌خوان بیان! خواهشا آروم باشی‌ها” سر تکان می‌دهم که اشک هایم تمام شده‌اند انگار. چند آقای کت‌شلوار پوشیده می‌آیند، یقه‌‌…

ادامه مطلب

وقتی خدا می‌خندد

شش ماه و سیزده روز بعد از فاجعه‌ی منا! من و مادر نشسته ایم توی اتاقی در سازمان حج! با ظاهری آرام و حالی به غاااایت خراب. آقایی می‌گوید: چندتایی گوشی همان روز حادثه از منا جمع شده!! بعد یک کیسه گوشی می ریزد روی میز…. می‌گویم: _ نه! گوشی پدرم هوشمند بود! می روند…

ادامه مطلب

مریم مقدس توی حیاط اسلوونی

شبکه‌ی آی‌فیلم برای هزارمین بار سریال مریم‌مقدس را گذاشته بود. برادر‌جان و فاطمه‌بانو هم در عالم نوجوانی، غرق نقش های این قصه شده‌اند. عصرها که می شود، گوشی مادر را برمی‌دارند و می‌برند توی حیاط. صحنه ها را می‌چینند. یکی می‌شود ذکریای نبی و یکی مریم مقدس؛ بعد سکانس به سکانس، بازی می کنند و…

ادامه مطلب

تئاتر عاشقانه‌ای در پاریس

پاریس/ ۸۳ از مدرسه آمده بودم و ذهنم درگیر حرفهای سر کلاس‌مان بود. سر شام می گویم: _ اقای فارسیان امروز گفتند که گروه تئاتر فلان کارگردان معروف از ایران اومدند اینجا. دیشب هم اجرای اولشون بوده. چه قدر هم برای رشته‌ی ما که علوم انسانیه جذابه این چیزا! کمی سالاد بر می دارید: _شنیدم…

ادامه مطلب

بستنی فرودگاه

شاد و پر شعف از سفر حج برگشته بودی اسلوونی! بی خبر از آنکه پیراهن مشکی و بلیط فردایت به ایران را هم گرفته‌اند و منتظرند تا راهی‌ات کنند. عموی جوان‌مان ناگهان فوت شده بود!! و اوضاع به غایت آشفته… ما نگران حال جسمی و قلب شما هم بودیم. نیمه‌های شب می رسید ایران. چهره‌ی…

ادامه مطلب

شغل اول باباها

مدرسه پایین سفارت بود. پسرها دوباره زودتر می دوند و می روند سمت وسایل بازی و دخترها را راه نمی دهند. فاطمه بانو و دخترها هی تلاش می کنند اما باز زورِ دخترانه یشان به قلدری پسرها نمی رسد! این بار دیگر خیلی حرص شان می گیرد. سر آخر فاطمه بغض می کند و می…

ادامه مطلب

حواسم بهت هست!

حاضر شده اید و دارید با مادر می روید بیرون. برادر جان نشسته و تلویزیون می بیند، بعد دست می کشد به گوشه ی انگشت پایش! صورتش مچاله می شود: _ وااای مامان! فکر کنم پام میخچه زده! مادر توی چارچوب در برمی گردد و توصیه های بهداشتی اش را می کند و برادر جان…

ادامه مطلب

نشانه‌ای بهشتی

تازه ازدواج کرده بودم. اما از همان موقع با خودم فکر می کردم، بچه دار که شدم حتما شما باید توی گوشش اذان بگویید. بعد با خودم فکر می کردم حالا اگر آن موقع ایران نباشید چه؟ اگر ماموریت باشید؟ آن وقت خودم را می دیدم که توی تخت بیمارستان، نوزادی بغلم هست و گوشی…

ادامه مطلب