پاریس/ ۸۳

از مدرسه آمده بودم و ذهنم درگیر حرفهای سر کلاس‌مان بود.
سر شام می گویم:
_ اقای فارسیان امروز گفتند که گروه تئاتر فلان کارگردان معروف از ایران اومدند اینجا. دیشب هم اجرای اولشون بوده.
چه قدر هم برای رشته‌ی ما که علوم انسانیه جذابه این چیزا!
کمی سالاد بر می دارید:
_شنیدم از اقای ایوبی
_خییییییلی کارشون قشنگه انگار. خیلی!
_اگه بخوای می تونیم اجرای امشب شون‌ رو بریم باباجان.
_ وااااقعا!!! با کی برم آخه!!؟!؟
_ می‌شه اصلا دوتایی بریم!!!
و به مادر نگاه می کنید که سر تکان می دهد و تایید می کند.

با رفیق جان و چند تا از دوستان دیگرمان هماهنگ می‌کنیم و می‌رویم. ما از ذوق ردیف جلو‌تر می‌نشینیم و شما و دوستان‌تان ردیف بالاتر.
تئاتر ” لیلی و مجنون” شروع می شود.
با آهنگ های بلند و
شعرهای لطیف و
قصه های شیرین
و اجراهای قوی .
ذوق زده و کیفور بودیم با رفیق جان که انگار داریم وسط کتاب ادبیات مان چرخ می خوریم.
نمایش که تمام می‌شود می‌ایستیم و حساااابی تشویق شان می‌کنیم.
برمی گردم و پر از شعف شما را نگاه می کنم.
حالت چشم‌هایت لو می‌دهد سر‌درد شدیدی را که این همه آهنگ و موسیقی برایت داشته!
لبهایت اما می خندد به من که: راضی شدی باباجان؟

پ.ن۱: اولین و آخرین تئاترحرفه‌ایِ عاشقانه یِ زندگی ام را با شما رفتم.
آن هم وسط پاریس، با یک بابایِ شهیدِ موسیقی گوش نده!

پ.ن۲: پروژهای مشترک خاص پدر دختری می‌چیدی برای مان….
توی آن روزهایی که این قصه ها باب نبود.

#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
#شهید_منا
#شهید_محمدرحیم_آقایی_پور
#بابانفسی
#زندگی_به_سبک_بابانفسی
#چه_قدر_زندگی_خوب_و_رویاییه
#توی_قصه_های_پدر_دختری
#دخترها_بابایی_اند_خدا
#لعنت_بر_ال_سعود
#امید_غریبان_تنها_کجایی