شبکه‌ی آی‌فیلم برای هزارمین بار سریال مریم‌مقدس را گذاشته بود. برادر‌جان و فاطمه‌بانو هم در عالم نوجوانی، غرق نقش های این قصه شده‌اند.
عصرها که می شود، گوشی مادر را برمی‌دارند و می‌برند توی حیاط. صحنه ها را می‌چینند. یکی می‌شود ذکریای نبی و یکی مریم مقدس؛ بعد سکانس به سکانس، بازی می کنند و فیلم می گیرند برای خودشان.
یک روز درست وسط اجرایشان باران شدیدی می گیرد،
هر دو سرخوش و خندان می‌دوند سمت خانه .
طرفهای عصر تازه یادشان می‌افتد گوشی مادر را زیر باران جا گذاشته اند….!!
می‌روند و با شرمندگی لاشه‌ی گوشی بینوا را می آورند.
مادر عصبانی می شود. خیلی زیاد.
هی گوشی را بالا و پایین می‌کند اما روشن‌ نمی‌شود!
شما می ایستید کنار مادر…
محکم جدی رو می کنید به بچه ها که:
“حق داره مادرتون! وقتی چیزی رو امانت می‌گیرید باید حواستون باشه صحیح و سالم برگردونید”
و آنها که نادم و پشیمان، می‌روند توی اتاق شان،
شما تازه نرم می خندید به مادر که:
” فدایت سرت عزیز من! حواسشون نبوده وسط بازی!
نبینم غصه بخوری‌ها! بهترش و برات می‌گیرم”

فردایش که از سفارت بر می‌گردید دوتا جعبه دست‌تان هست.
یک گوشی جدید برای مادر.
یک دوربین فیلمبرداری برای بچه ها.

پ.ن۱: هیچ وقت مو لای درز اتحاد والدینی‌تان نمی‌رفت!
همیشه وسط بالا و پایین‌های تربیتی‌مان، یک نفر بودید با دونامِ مامان و بابا!

پ.ن۲: دروغ چرا اما آنکه زودتر دلش را به دست می آوردیم و زودتر همراه بچگی های ما می‌شد شما بودید.
شمای بابا نفسی.

(مخصوص این روزها نوشت:
دخترها!
بابایی اند
خدا……..)

#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
#شهید_محمدرحیم_آقایی_پور
#شهید_منا
#زندگی_به_سبک_بابانفسی
#هیچکس_هیچکس_اینجا_به_تو_مانند_نشد
#روز_شمار_روزهای_خاص
#لعنت_بر_ال_سعود
#امید_غریبان_تنها_کجایی