شش ماه و سیزده روز بعد از فاجعه‌ی منا!

من و مادر نشسته ایم توی اتاقی در سازمان حج!
با ظاهری آرام و حالی به غاااایت خراب.
آقایی می‌گوید:
چندتایی گوشی همان روز حادثه از منا جمع شده!!
بعد یک کیسه گوشی می ریزد روی میز….
می‌گویم:
_ نه! گوشی پدرم هوشمند بود!
می روند و پنج تا گوشی می‌آورند.
_ فقط همین هاست!
اولین گوشی مشکی را که بر می‌دارم رو می‌کنم به مادر:
_ خودشه!!!!!!!!مطمئنم گوشی باباست…
رم گوشی را در می‌آورند .
چند دقیقه بعد یکی می‌پرسد:
_ شهید نوه‌ی کوچک داشت؟
_ بله! پسر یک سال و نیمه ی من!
عکس را نشانم می دهند و…
هق هق….
گوشی را می دهند دستمان و می‌رویم.
انگار که برگشته‌ایم به روزهای اول مصیبت.

نزدیکان دوباره جمع می شوند خانه‌.
گوشی بابا پترن دارد و هرچه می زنیم باز نمی‌شود…
سرآخر با قصه‌ی عجیبی باز می‌شود…
همسرِ خواهرجان گوشی را وصل می کند به لب تاپ و
همه دورش جمع می شویم….
بیش از صد تماس!!!
پیامک ها را یکی‌یکی می‌آورد
عکس ها را
ویدیوها را
همه ی گالری گوشی تک‌به‌تک می آید جلوی چشمانِ تر همه.
همه ی چت‌ها….
همه چیز دنیای مجازی تان
همه چیز

پ.ن۱: ایستاده‌ام و نفسم تنگ می‌شود، از حلقه‌ی آدم‌های دور لب‌تاب می‌آیم بیرون و پرت می‌شوم روی مبل!
وسط اشک‌هایم با خودم می‌گویم. من اگر یک روز نباشم و این همه آدم دور گوشی و همه‌ی دنیای مجازی من جمع شوند
اینطور دلشان می لرزد و می‌بارند یا چپ‌چپ بهم نگاه می‌کنند؟!

پ.ن۲: از اسلوونی که برگشتید موبایلتان را عوض کردید!
و برخلاف مخالفتهای همه‌ی ما، آخرین مدل گوشی ایرانی را خریدید و گفتید: ” همین کار منو راه می‌اندازه باباجان!!”
و ما به شما خندیدیم!
و خدا هم….
که از دل فاجعه‌ی عظیمی که به تصور هم نمی‌آید!
گوشی ایرانی شما پیدا می‌شود و صحیح و سالم می‌رسد دست‌ ما!

#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
#شهید_منا
#شهید_محمدرحیم_آقایی_پور
#فاجعه_منا_را_فراموش_نخواهیم_کرد
#ذی_الحجه_ی_نفس_گیر
#هنوز_میپرم_از_جا_به_زنگ_هر_تلفن
#هنوز_دلهره_ی_آخرین_تماسش_هست
#دخترها_بابایی_اند_خدا
#لعنت_بر_ال_سعود
#امید_غریبان_تنها_کجایی