از شمال بر می‌گشتیم.
وسط‌های راه‌ فاطمه روی پای من خوابیده بود و برادر جان روی پای زهرا!
من و زهرا هم تکیه داده بودیم به شیشه‌ی ماشین و چرت می‌زدیم….
نزدیکی‌های قزوین بودیم به گمانم که پلکهایم بسته شد و داشت کم‌کم خوابم می‌برد، که شنیدن اسمم وسط حرفهای شما و‌ مادر خواب را از سرم پراند.
مادر یک قاچ سیب می‌دهد دست‌تان:
– خوب شد امروز برگشتیم ها، اینطوری حبیبه هم می‌رسه به جلسه ‌ی پنج‌شنبه اش.
– جلسه ی خانم فلانی؟!
مادر متعجبانه می‌گویید:
– آ ر ه.‌..
– خبر دارم. استاد خوبیه. هم از نظری فکری و هم سیاسی و اعتقادی.
– مگه از قبل می‌شناختیش؟!!!
– نه! وقتی چندبار اسمش رو از حبیبه شنیدم ….
رو برمیگردانید سمت مادر:
– من همیشه دورادور حواسم به بچه ها هست.

پ.ن۱: سالها گذشت تا مثل این روزهای پر از مادرانگی‌ام بفهمم این « دورادور حواسم به بچه‌ها هست» عجب چیز مهمی است؛ خاصه از طرف بابای محبوب پر مشغله‌ی بچه‌ها.

پ.ن۲: اگر برایتان سوال شده که مواقعی که تشخیص شان مخالف انتخاب ما بود، چه می‌کردند؟ باید بگویم که وسط آن همه کار و سرشلوغی‌شان،
ساعت‌ ها….واقعا ساعتها وقت می‌گذاشتند و با ما حرف می‌زدند.
و در نقطه‌ی رضایت نسبی هر دو طرف، حرفها تمام می‌شد.

پ.ن۳: بابا نفسی جانم!
ممنونم که توی این پنج سال(بخوانید پنجاه سال)
هم دورادور حواست به ما بود….
به همه ‌ی بچه‌هایت…
به تک‌تک بچه های بابا نفسی…
از بهشت دور آسمان به زمین خسته‌ی ما

#اللهم_صل_على_محمد_وآل_محمد_وعجل_فرجهم
#شهید_محمدرحیم_آقایی_پور
#شهید_منا
#بابانفسی
#زندگی_به_سبک_بابانفسی
#درون_ما_ز_تو_یک_دم_نمیشود_خالی
#دورادور_حواست_به_ما_باشید
#لعنت_بر_آل_سعود
#امید_غریبان_تنها_کجایی