شما زودتر از مادر و بچه ها رفتید اسلوونی.
تنها رفتید تا کارها را سر و سامان بدهید و خانه و سفارت را مهیا کنید.
چند ماه بعد نوبت آمدن مادر و بچه‌ها شد…
و منی که آن روز با همسر جان به بارانی‌ترین شکل ممکن ایران ماندم.
مادر تا می‌رسد آنجا زنگ می‌زند به من.
همه چیز را برایم توصیف می‌کند تا خودم را کنارش حس کنم.
از خیابان و کوچه‌ی‌شان می‌گوید، از حیاط ، از خانه و تک‌تک طبقه‌هایش…بعد می‌خندد:
-یه چیز بامزه! بابا تو این مدت که نبودیم یکی از اتاق‌ها را کرده اتاق نماز !!
سجاده‌اش ، کتاب‌های دعا و قرآنش، صندلی برای نماز های مستحبی‌اش، همه رو قشنگ چیده و مسجد درست کرده برای خودش!

پ.ن۱: می‌دانی بابا! من فکر می‌کنم آن روزها که توی جبهه‌ بودی و نماز شب می‌خواندی و احتمالا اهل دعا و گریه و تضرع هم بودی اصلا حال و هوایت ویژه نبوده برای خدا. که وسط جنگ، دلها رقیق می‌شود و اتصال به او سهل تر.
اما اینکه وسط دنیای پر زرق‌ و برق فرنگ، آنجایی که نمازهای آدم می‌افتد به آخر وقت و همه چیز شُل‌تر می‌شود؛
شما نمازهایت اول وقت‌تر شد،
نماز شب‌هایت طولانی‌تر ،
اشک هایت بیشتر
و مستحبات و نافله‌هایت محکم‌تر.
آنجا، درست آنجا برای خدا دلبری کردی.
من گمان می کنم از همان اتاقِ نمازِ وسطِ یک کشور اروپایی پل ساختی به «جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ » و رفتی و « خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا ۖ » شدی!

پ.ن۲: درست نمی‌گویم؟

پی‌تر نوشت: اتاق مذکور تا روز آخری که بابا اسلوونی بودند اتاق نماز ماند!

#اللهم_صل_علي_محمدﷺو_آل_محمدﷺو_عجل_فرجهم
#شهید_محمد_رحیم_آقایی_پور
#شهید_منا
#بابانفسی
#زندگی_به_سبک_بابانفسی
#نماز
#نمازهایت_بهشتی_ات_کرد
#لعنت_برآل_سعود
#امید_غریبان_تنها_کجایی