نشسته بود توی هال و های های گریه می‌کرد. می‌دانی بابا من تا چهلم و بعدش خانه‌ی شما بودم .شب و روز. و شبها که از شدت گریه‌های روزام بیهوش می‌شدم، هر لحظه که چشمم را باز می‌کردم صدای گریه‌ی مادر را می‌شنیدم. بی‌وقفه تا خود صبح. خاطره‌هایش را زیر لب می‌گفت، گریه می‌کرد. چت…

ادامه مطلب