للحق

تازه از فرانسه برگشته بودیم. برادرجان هفت سالش بود و مدرسه‌ای شده بود. ایران آمدیم و بدون مهد و پیش‌دبستان مستقیم نشست پشت نیمکت کلاس اول!
دو هفته بعد معلم‌اش مادر را خواست:
– پسرتون خیلی بازیگوشه! اصلا نمی‌تونه بشینه سرجاش!قانون‌های مدرسه رو بلد نیست وهمکاری نمی‌کنه و….
مادر غصه‌اش می‌شود. می‌آید خانه و همه را برای شما تعریف می‌کند. حرص می‌خورد:
– ‏باید خودت باهاش حرف بزنی. اینقدر بازیگوشی نکنه اینجوری چیزی یاد نمی‌گیره‌ها….
شما خوب گوش می‌دهید:
– نگران نباش عزیزمن. درست می‌شه.
مادر اما نگران بود.
بکن و نکن‌ها هم فایده‌ای نداشته و
انگار اوضاع را خراب‌تر می‌کرد.

همان روزها حوالی اذان مغرب بود. وضو گرفته بودید که نماز بخوانید. بردارجان می‌پرد بالای مبل و جیغ جیغ‌کنان اذان را تکرار می‌کند. تا من دهان باز کنم و بگویم :
– میشه خواهشا شما اذان نگی آقامحمدحسین؟!!
شما تلویزیون را خاموش می‌کنید.
عبا به دوش می‌ایستید سر سجاده و می‌گویید:
– به‌به! چه صدایی داری داداش حسین! تلویزیون رو خاموش کردم که شما اذان بگی….
‏و او که از غرور این تعریف سرمست شده بود، دیگر هرشب توی خانه‌ی ما اذان می‌گفت. بعضی شب‌ها هم می‌رفتید مسجد و آنجا هم تشویقش کرده بودید و شده بود مکبر!!
‏کی؟
‏همان پسرک بازیگوشی که یک جا بند نمی‌شد.
ما ناباورانه می‌خندیم که بابا عجب حوصله‌ای دارد…
کم‌کم اما پسر کوچک خانه‌ی ما مداحی‌های معروف را زمزمه می‌کرد و شما و مادر به اندازه‌ی یک هیئت برایش سینه می‌زدید…
و بعد از چند ماه که مادر دوباره می‌رود مدرسه این‌بار معلم از اوضاع راضی است. تازه یک سی‌دی از برنامه‌ی محرم‌شان می‌دهد دست مادر. فیلم از دسته‌ی سینه‌زنی مدرسه‌ است .
مداح دسته‌یشان کی بوده؟
همان پسرک بازیگوش اول سال‌!!

پ.ن۱: روان‌شناس‌ها می‌گویند بچه‌ها وقتی اوضاع‌شان روبراه نیست. به جای تذکر و دعوا و سرزنش نیاز به دل‌گرمی دارند.
یعنی چه؟
دیدن نقاط قوت‌شان…
اگرچه کمرنگ اگرچه کوچک!
این دلگرمی است که کم‌کم همه‌ی اوضاع را روبراه می‌کند.
دلگرمی…

پ‌ن۲: شنیدی دیگر باباجان! دلگرمی….همین!

#اللهم_صل_على_محمد_وال_محمد_وعجل_فرجهم
#بابانفسی
#زندگی_به_سبک_بابانفسی
#دلگرمی
#لعنت_بر_آل_سعود
#امید_غریبان_تنها_کجایی