بایگانی تربیتی

رئوف

دستتان را گذاشتید روی سینه! خم شدید و رو به گنبد طلای امام رئوف سلام آخر را گفتید و برگشتید که بروید. مادر گفت: – قبل از هتل بریم خرید کنیم و سوغاتی بگیریم‌؟! – آره حتما. بریم! جایی که می‌روید نزدیک حرم است. مغازه‌ی معروف فلانی، حسابی شلوغ است و در عوض مغازه‌ی کناری‌اش…

ادامه مطلب

حامی

مهر ۹۴ پلک که می‌زنم قطره‌ی درشت اشک می‌چکد و تاری چشمم می‌رود. باز آن آقایی که نمی‌شناختمش آمده و روبروی عکس شما نشسته و شانه هایش می‌لرزد. _ این آقاهه کیه مامان؟! _ فلانیه!(یک آشنای دور) _همون که چند وقت پیش دختر خودش فوت کرده بود؟! _اره! شما از اسلوونی برگشته بودید که خبر…

ادامه مطلب

وقت اختصاصی

خسته از سفارت آمده بودی. کار، جلسه، ملاقات… کمی که استراحت می‌کنید بچه‌ها می‌گویند برویم بیرون و چرخی بزنیم. قبول می‌کنید و می‌روید. بعد یک گوشه‌ی سبز و قشنگ، بچه‌ها برای خودشان زیرانداز می‌آورند. شما و مادر هم که کمردرد دارید و صندلی سفری را می‌گذارید…. بچه‌ها بساط‌شان را پهن می‌کنند و می‌نشینند به مسخره…

ادامه مطلب

من و کتاب

تابستان هفتاد و چهار/ لیبی صدای دزدگیر ماشین که می‌آید می‌فهمیم شما آمده‌اید. با زهرا می‌دویم دم در به استقبالتان. – سلاااام بابا – – سلام باباجان! کیف‌تان را با ذوق می‌گیریم : – کارتون جدید آوردید بابا؟ – نه! دست آقای فلانی بود که هنوز نیاورده سفارت. وا می‌رویم . – ولی جاش براتون…

ادامه مطلب

پدر عشق و پسر

بهار ۹۱. مدینه النبی همه وضو گرفته و آماده‌اید. قرار است نماز ظهر را توی مسجد النبی بخوانید. به صحن مسجد که می‌رسید، مادر و خواهرها که راه‌شان جدا می‌شود دست برادرجان را می‌گیرید. _ بدو بریم داداش حسین! با اینکه پوست دستش توی سفر خشکی زده و کمی می‌سوزد اما دست شما را با…

ادامه مطلب

هدیه دادن به سبک بابانفسی

سلام و نور! استوری های مربوط به یادگاری‌های رمضانی بابانفسی رو پست می‌کنم تا به درخواست دوستان بشه هر روز جهت یادآوری استوری‌اش کرد. حتما این سه هشتک رو پایین پست یا استوری تون قرار بدید: #بابانفسی #شهید_منا #شهید_محمدرحیم_آقایی_پور پیچ @h.aghai رو هم تگ کنید. پ.ن: اگر صفحه تون بسته است اسکرین شات از پست…

ادامه مطلب

پیراهنی که قاصدک شد

«به بهانه‌ی پنحشنبه‌ی آخر سال ۹۹» یادت هست بابا؟ چادرم را سرم کرده‌بودم. علی هم ایستاده بود و کفشش را پوشیده بود. منتظر بودیم که ما را برسانید خانه‌ی‌مان. کمی دیر کردید و آمدید از توی اتاق، با پیراهن راه‌راه آبی‌‌ که توی دست‌تان بود. دادید به من که ببرمش برای همسرجان. چون دیشب‌ش وقتی…

ادامه مطلب

اطاعت پسرانه

۱. قم، همسایگی حضرت معصومه (س) و مشغول درس طلبگی بودن! این یعنی ته خوشبختی دنیا برای شما. چند ماه از این زندگی بهشتی گذشته بود که جوابهای کنکور آمد! دندان پزشکی دانشگاه شیراز و علوم سیاسی امام صادق(ع) قبول شده بودی. و این اول ماجرا بود. هی با دلت کلنجار رفتی، هی درس دین…

ادامه مطلب

عسل مهربانی

لباس های شسته شده‌یتان را تا می‌کردم و دلم گرفته بود. شما توی اتاق، چمدان‌تان را می‌بستید. سمینار سفرا تمام شده بود و نیمه‌های شب پرواز داشتید به مقصد اسلوونی! زنگ در می خورد. از توی اتاق می‌آیید بیرون: _ با من کار دارن باباجان! در را باز می کنید و مرد میانسالی می‌آید بالا….

ادامه مطلب

دورادور حواسم هست

از شمال بر می‌گشتیم. وسط‌های راه‌ فاطمه روی پای من خوابیده بود و برادر جان روی پای زهرا! من و زهرا هم تکیه داده بودیم به شیشه‌ی ماشین و چرت می‌زدیم…. نزدیکی‌های قزوین بودیم به گمانم که پلکهایم بسته شد و داشت کم‌کم خوابم می‌برد، که شنیدن اسمم وسط حرفهای شما و‌ مادر خواب را…

ادامه مطلب