شهید محمد رحیم آقایی پور
| بابانفسی |
| سفیر جمهوری اسلامی ایران |فاجعهی بسیار تلخ و حیرتانگیز منا نباید فراموش شود.
رهبر معظم انقلاب ۱۳۹۴/۰۷/۲۷
رهبر معظم انقلاب ۱۳۹۴/۰۷/۲۷
بایگانی تربیتی
كُنْتَ لِلْمُؤْمِنِينَ أَباً رَحِيماً
۱. سال ۷۴ ، «لیبی» اولین ماموریت خارجی مان بود. یک کشور آفریقایی و محروم. خانهی ما توی بهترین منطقهاش بود. یک آپارتمان مبله، طبقهی سوم ساختمانی بدون آسانسور و گاز! که هر بار شما باید کپسول گازش را سه طبقه بالا میبردید. خانهای که بعد از چهارسال، با زانو درد مادر ودیسک کمر شما،…
عطر گل محمدی
مادر رسیده توی صحن انقلاب و منتظر شماست. از توی کیفاش کیسهی شکلات را در میآورد و بین بچههایی که رد می شوند پخش میکند. یک زن و دوتا بچه گوشهای ایستادهاند. نگاه زن پر از نگرانی و بغض است. با لهجهی شیرین روستاییاش میگوید: _خانم ببخشید شما گوشی دارید؟ ما بار اولمونه اومدیم حرم!با…
دو همسایه بهشتی به فاصله چند سال
«پاییز 70» مادر فنجان را از چای پر می کند، بعد بیاختیار پرده را کنار میزند و نگاهی می اندازد به بیرون. زن صاحبخانه را میبیند که با کیسهی نان از عرض خیابان رد میشود. سینی چای را برمیدارد و میآید پیش شما. _ میگم حاجی جان! شما روزنامه را میبندید و نگاهش می کنید…
یک بشقاب دوستت دارم
سفره کامل پهن شده بود. میزبان بفرماییدی میگوید تا همه شروع کنند، بعد میآید روبروی شما : _ حاج اقا بشقاب تون رو بدید من براتون غذا بکشم! _ دست شما درد نکنه، خودم می کشم…. _ نه! اصلا… بعد بشقاب را از جلویتان بر میدارد، ظرف را پر میکند از برنج زعفرانی. با وسواس…
بابا مگر جبهه رفته بود؟!
ذی الحجه ۱۳۹۴ ۱. آرام و محزون نشستهام کنار دیسحلوا و ضبط صوت. دکمه را که می زنم، صدای عبدالباسط حجم اندوه خانه را بغل می کند. همسرجان میآید و زیرگوشم میگوید: ” همکارای بابا میخوان بیان! خواهشا آروم باشیها” سر تکان میدهم که اشک هایم تمام شدهاند انگار. چند آقای کتشلوار پوشیده میآیند، یقه…
وقتی خدا میخندد
شش ماه و سیزده روز بعد از فاجعهی منا! من و مادر نشسته ایم توی اتاقی در سازمان حج! با ظاهری آرام و حالی به غاااایت خراب. آقایی میگوید: چندتایی گوشی همان روز حادثه از منا جمع شده!! بعد یک کیسه گوشی می ریزد روی میز…. میگویم: _ نه! گوشی پدرم هوشمند بود! می روند…
مریم مقدس توی حیاط اسلوونی
شبکهی آیفیلم برای هزارمین بار سریال مریممقدس را گذاشته بود. برادرجان و فاطمهبانو هم در عالم نوجوانی، غرق نقش های این قصه شدهاند. عصرها که می شود، گوشی مادر را برمیدارند و میبرند توی حیاط. صحنه ها را میچینند. یکی میشود ذکریای نبی و یکی مریم مقدس؛ بعد سکانس به سکانس، بازی می کنند و…
تئاتر عاشقانهای در پاریس
پاریس/ ۸۳ از مدرسه آمده بودم و ذهنم درگیر حرفهای سر کلاسمان بود. سر شام می گویم: _ اقای فارسیان امروز گفتند که گروه تئاتر فلان کارگردان معروف از ایران اومدند اینجا. دیشب هم اجرای اولشون بوده. چه قدر هم برای رشتهی ما که علوم انسانیه جذابه این چیزا! کمی سالاد بر می دارید: _شنیدم…
بستنی فرودگاه
شاد و پر شعف از سفر حج برگشته بودی اسلوونی! بی خبر از آنکه پیراهن مشکی و بلیط فردایت به ایران را هم گرفتهاند و منتظرند تا راهیات کنند. عموی جوانمان ناگهان فوت شده بود!! و اوضاع به غایت آشفته… ما نگران حال جسمی و قلب شما هم بودیم. نیمههای شب می رسید ایران. چهرهی…
شغل اول باباها
مدرسه پایین سفارت بود. پسرها دوباره زودتر می دوند و می روند سمت وسایل بازی و دخترها را راه نمی دهند. فاطمه بانو و دخترها هی تلاش می کنند اما باز زورِ دخترانه یشان به قلدری پسرها نمی رسد! این بار دیگر خیلی حرص شان می گیرد. سر آخر فاطمه بغض می کند و می…