ماه مبارک سال نود/ اسلوونی

سوییچ را بر می‌دارید :
– همه آماده اید؟
مادر زودتر از همه دم ماشین ایستاده.
من کیفم را می‌اندازم روی دوشم و به شما که می‌رسم زیر لب غر می‌زنم:
– آخه بابا چه اصراریه هرشب تو سفارت افطاری بدید؟
نگاهت به خلاف لحن مهربانت جدی است!
_تو همین سفره‌های افطار ساده، برکت هایی هست که شما نمی‌دونی بابا جان!
سوار می شویم‌ و می‌رویم.
یک جزء قرآن می‌خوانیم و بعد هم‌ نماز جماعت ؛ و سفره‌ی افطاری که هر شب ایرانی‌های دورش بیشتر و بیشتر
می‌شوند.
یکی از دانشجوها همسرش آقای اسلونیایی است.
کم‌کم می‌شوند پای ثابت برنامه‌های ماه رمضان سفارت…
شب نوزدهم هم می‌آیند.
از اول دعای جوشن تا آخر مراسم.
شب قدر دوم هم.
شب سوم طاقت نمی آورم، از دوست دانشجویمان می‌پرسم:
– همسرتون اذیت نمی‌شن از اول تا آخر مراسم رو می‌مونید؟
چشم هایش برق می‌زند:
_باورت می‌شه خودش اصرار داره هرشب بیایم؟
چشم‌هایم از تعجب گرد شده:
_ واقعا!!!؟
_ بهش می‌گم تو که تو سفارت کسی رو نمی‌شناسی، دعاها رو هم که متوجه نمی‌شی چه اصرار‌یه از اول تا اخر این مراسم‌های طولانی رو بمونیم؟
بهم می‌گه: مگه تو وقتی می‌ری پارک ، صدای پرنده ها رو می‌شنوی ، می‌فهمی اونا چی می‌گن؟! ولی میری و گوش می‌کنی چون لذت می‌بری!
منم از صدای دعا خوندن اینها با اینکه هیچی متوجه نمی‌شم همین‌قدر لذت می‌برم!!

پ.ن۱: پی‌نوشت‌اش….با شما!

پ.ن۲: التماس دعای زیاد در این ماه شیرین بندگی خدا

#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد_وعجل_فرجهم
#محمد_رحیم_آقایی_پور
#بابا_نفسی
#ماه_بندگی
#ماه_عسل
#کس_در_همه_افاق_به_دلتنگی_من_نیست
#لعنت_بر_آل_سعود
#امید_غریبان_تنها_کجایی