نشسته بود توی هال و های های گریه می‌کرد.
می‌دانی بابا من تا چهلم و بعدش خانه‌ی شما بودم .شب و روز.
و شبها که از شدت گریه‌های روزام بیهوش می‌شدم،
هر لحظه که چشمم را باز می‌کردم صدای گریه‌ی مادر را می‌شنیدم.
بی‌وقفه تا خود صبح.
خاطره‌هایش را زیر لب می‌گفت،
گریه می‌کرد.
چت های آخرتان را می‌خواند،
گریه می‌کرد.
خوراکی‌هایی را که برایت آماده کرده بود می‌دید،
گریه می‌کرد.
روزها پیش مهمان‌ها آرام‌تر بود و شب‌ها بی‌قرار و بی‌تاب.
هزاربار هم پیام‌هایت را خوانده بود.
هی با چشم‌های تار شده از اشک می‌خواند و می‌بارید.
و یکبار وسط این بیقراری‌ها دستش می‌خورد و به اشتباه کل پیام‌های شما پاک می‌شود!!!!
و دنیا…
آوار می‌شود روی سرش.
همه به خط می‌شوند شاید که بشود پیام‌ها را برگرداند.
اما …
نشد.
از آن پیام‌ها فقط یک نسخه‌ی دیگر وجود داشت.
آن هم توی گوشی خودتان که با شما وسط فاجعه‌ی منا بود!!!
و این یعنی خواندن دوباره‌ی آن‌چت‌ها محال بود، محال.
مادر رها کرد قصه را؟
نه!
نشست و گفت :
– حاجی جان! من گوشی خودت را می‌خواهم!
وسط قیامت منا جامانده!؟ من نمی‌دانم….
به من هر وقت خواستی هدیه بدهی و خوشحالم کنی گوشی‌ات را برایم بفرست.

شش ماه گذشت.
گفتند یک سری از وسایل حاجی‌ها پیدا شده.
صبح من و مادر می‌رویم سازمان حج،
پاهایم می‌لرزد. مادر هی بغضش را می‌خورد و اشک چشمش را پاک می‌کند.
یک کیسه گوشی را می‌ریزند روی میز.
بوی خون و مرگ بلند می‌شود.
نگاه می‌کنم:
– نه! اینها نیست.گوشی پدرم هوشمند بود.
می‌گویند همان شب اول از منا پنج تا گوشی هوشمند هم‌ پیدا شده. می‌آورند. تا می‌گذارند روی میز برش می‌دارم:
– خودشه! این گوشی باباست.
آقای مسئول ناباورانه می‌پرسد:
– مطمئنی؟!
– کاملا!
کارت حافظه را برمی‌دارند که چک کنند.
از پشت رایانه‌اش نگاهی به ما می‌کند
– شهید نوه‌ی کوچک داشت؟
– بله. پسر یک سال و نیمه‌ی من.
صفحه‌اش را به سمت ما برمی‌گرداند.
عکس علی روی مانیتور است.
عکسی که خودت گرفته بودی!

در کمال ناباوری گوشی‌ات را می‌رسانی دست مادر.
سالم سالم.
از‌ وسط آن قیامت دهشتناک منا.
بعد از شش ماه و سیزده روز ، حوالی روز زن.
و مادر عاشقانه‌ترین هدیه‌اش را از زنده‌ترین همسر دنیا می‌گیرد.

پ.ن: #بل_احیاء_عند_ربهم_یرزقون

پ.ن۲: عیدتون مبارک

#اللهم_صل_علي_محمدﷺو_آل_محمدﷺو_عجل_فرجهم
#شهید_منا
#بابانفسی
#چه_بیکرانه_نیستی
#چه_جاودانه_دارمت