مهر ۹۴

پلک که می‌زنم قطره‌ی درشت اشک می‌چکد و تاری چشمم می‌رود. باز آن آقایی که نمی‌شناختمش آمده و روبروی عکس شما نشسته و شانه هایش می‌لرزد.
_ این آقاهه کیه مامان؟!
_ فلانیه!(یک آشنای دور)
_همون که چند وقت پیش دختر خودش فوت کرده بود؟!
_اره!

شما از اسلوونی برگشته بودید که خبر فوت دخترش را می‌دهند. با مادر می روید مراسم ختم.
و این تنها خاطره‌ی من از آن آقا بود توی همه‌ی سالهای عمرم. بس که دور بودند و همه چیزشان با ما فرق داشت.
حالا بعد از خبر شهادت شما آمده بود و یک بنر سفارشی هم زده بود دم در. و بعد هر روز می‌آمد و می‌نشست و شبیه یک دوست صمیمی همپای ما اشک می‌ریخت.

آخرین باری که آمد، قبل از رفتنش به مادر گفته بود:
_ بعد از مراسم دخترم. وقتی همه تسلیت می‌گفتند و می‌رفتند. حاج آقا ، با اینکه بعد از سالها می‌دیدمش اما تنها کسی بود که وقتی دستم رو گرفت، آروم زیرگوشم گفت:
_ تو این مراسم‌ها و خرج و اینهاتون…اگه چیزی لازم داشتید و کاری بود به من بگید!

پ.ن۱: اینکه حواس‌اش به نیاز محتمل یک پدر عزادار بوده؟
یا اینکه دوری و نزدیکی آن آشنا برای توجه و حمایت‌اش
فرقی نداشته؟
یا اینکه خودش حتی برای مادر هم نگفته بود؟
نه!
پس چی توی آن واژه‌ها بوده که دل آن آشنای دور را اینجوری برده بود؟

پ.ن۲: اصلا خود شما!
چه طور شده که با خواندن چند خاطره‌ی ساده، مهر شهید به دلتان نشسته!؟
این خاطره‌ها که زورشان به دلها نمی‌رسد!
چیزی که فقط در دستهای خداست.

#اللهم_صل_على_محمد_وآل_محمد_وعجل_فرجهم
#شهید
#شهید_منا
#شهید_محمدرحیم_آقایی_پور
#بابانفسی
#زندگی_به_سبک_بابانفسی
#به_تاریخ_روزهای_سخت
#لعنت_بر_آل_سعود
#امید_غریبان_تنها_کجایی