شهید محمد رحیم آقایی پور
| بابانفسی |
| سفیر جمهوری اسلامی ایران |فاجعهی بسیار تلخ و حیرتانگیز منا نباید فراموش شود.
رهبر معظم انقلاب ۱۳۹۴/۰۷/۲۷
رهبر معظم انقلاب ۱۳۹۴/۰۷/۲۷
من و کتاب
تابستان هفتاد و چهار/ لیبی
صدای دزدگیر ماشین که میآید میفهمیم شما آمدهاید.
با زهرا میدویم دم در به استقبالتان.
– سلاااام بابا
– – سلام باباجان!
کیفتان را با ذوق میگیریم :
– کارتون جدید آوردید بابا؟
– نه! دست آقای فلانی بود که هنوز نیاورده سفارت.
وا میرویم .
– ولی جاش براتون کتاب «قصههای مجید» رو آوردم!
تشکر بیجانی میکنیم و میرویم پی خاله بازیمان.
عصر که میشود مادر مینشیند روی تختشان و صدا میزند:
– بچهها بیاید براتون کتاب بخونم.
ما میدویم و مینشینیم دو طرف مادر. شما هم میآیید و دراز میکشید کنار ما، تا کنار قصهخوانی ما چرتی بزنید.
مادر قصههای مجید را شبیه نمایشنامهها، به غایت جذاب میخواند، جوری که شما هم یک جاهایی با چشمهای بسته میزنید زیر خنده.
شما میخندید،
مادر،
و ما!
و همان لحظه قدیمیترین خاطرهی طلایی من با کتاب قاب میشود توی ذهنم.
پ.ن۱: برای گفتو گویی نیاز به واکاوی اساسی داشتم در خودم! و رد عشقم به کتاب را که گرفتم؛ رسیدم به این خاطره.
دورهم بودنمان، حال خوب مادر موقع کتاب خواندن و خندههای بلند شما. اینها بذر مهمی را کاشتند توی ذهنم که همهی سالهای نوجوانی و بعدترش، کمتر روزی بیکتاب برایم سر شد.
(توضیح نوشت: توی آن سالهای لیبی بودنمان برای دیدن کارتون و سریالهای ایرانی منتظر نوارهای ضبط شدهای میماندیم که از ایران میفرستادند و نوبتی تو سفارت بین خانوادهها میچرخید.)
پ.ن۲: شیرینترین یا قدیمیترین خاطرهی شما را با کتاب،
کی برایتان ساخته؟!
#روز_قلم
#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
#شهید_منا
#شهید_محمدرحیم_آقایی_پور
#بابانفسی
#وقتی_شهرکتاب_از_پاساژ_برات_جذاب_تره
#دنیای_رمان_ها_از_فیلم_ها_قشنگ_تره
#بوی_خوش_ورق
#تو_همه_دکوری_های_خونه_کتاب_بچین_و_کیف_کن
#لعنت_بر_آل_سعود
#امید_غریبان_تنها_کجایی