#پست_موقت که ثابت شد

چهارزانو می‌نشینم روی مبل:
– مامان بزرگ! میشه از بچگی‌های بابام برام بگی!؟
عینکش را بالا می‌دهد و خاطرات انگار رژه می‌روند جلوی چشم‌هایش؛ از سختی‌ زندگی آن روزها می‌گوید و:
– همین بابای شما، می‌دونی تا چند سالگی شیر خورد؟!
سه سال و نیم بیشتر!!!!
– نععععع! مگه می‌شه؟!
می‌خندد:
– خیلی به من وابسته بود! خیلی… تازه اون روزها ما همش توی باغ‌چای و شالیزار برنج کار می‌کردیم؛ اما همین حاج آقا سنجاق شده بود به من. بی وضو هم هیچ وقت شیرش ندادم!

پ.ن۱: کتاب “از چیزی نمی‌ترسیدم” به قلم سردار:
علاقه‌ی من به مادرم و شاید علاقه‌ی مادرم به من باعث شد به جای دو سال، سه سال شیر بخورم… و بعد از آن آرام آرام از بغل مادر به چادر بسته‌شده به پشت او منتقل می‌شوم. بعضی وقت‌ها از صبح تا ظهر… و او در تمام این مدت در حال کار کردن بود و من چه آرامشی در پشت او داشتم.

پ.ن۲: انگار با تولد هر آدمی، خدا یک پیغمبر در قلب مادرش می‌کارد؛ پیغمبری به نام غریزه‌ی مادری.
چیزی که مثل یک راهنما کمکش کند.
و صدای این پیامبر درونی را یک مادر روستایی خوب می‌شنود؛ که نمی‌ترسد از بیشتر شیر دادن به بچه‌اش، از بیشتر بغل کردنش، تا مبادا بغلی شود، که وابسته شود، که دلبستگی‌اش چنین و چنان شود. و تازه آنها پسرهایی می‌شوند که حتی بعد از آسمانی شدن، از عکس‌هایشان هم می‌شود آرامش گرفت.
فکرش را بکن!
مادر سردار آن چند سالی که به صدای دلش گوش داد و سختی بیشتر در آغوش گرفتنش را به جان خرید و احساس امنیت را به پسرکش داده نمی‌دانسته روزگاری می‌آید که صدای قدم‌های همین پسر برای امنیت یک ایران و فراتر از آن کافی‌ است.

پ.ن۳: بعد از خواندن این صفحه از کتاب، دلم می‌خواست به حال خودم گریه کنم.
کسی که در دانشگاه تهران، مشاوره‌ خوانده‌!
هرجا کارگاه تربیتی خوبی بوده رفته،
کتاب‌های روان‌شناسی و تربیتی توی کتاب‌خانه‌اش فراوان دارد.
اما وسط این حجم از صداها و نسخه‌ها برای مادری کردنش، انگار جایی برای شنیدن صدای غریزه‌ی مادری‌اش نمانده!
هنوز هم منکر سودمندی این آموزش‌ها نیستم اما دلم به حال مادرانگی‌های روزگار خودمان می‌سوزد…
در زمانه‌ی ما! چه کسی هست که حتی اگر بخواهد، جراتش را داشته باشد بدون خجالت از تذکر بقیه، کاری را کند که دلش گواهی می‌دهد؟

اگر این پست را خواندید لطفا هایلات مادرانه را در تکمیلش بخوانید

واقعا کسی را می‌شناسید؟

#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
#شهید_منا
#شهید_محمدرحیم_آقایی_پور
#بابانفسی
#مادرها_توی_قلب_هاشان_پیامبر_دارند
#کتاب_خوب
#از_چیزی_نمیترسیدم