مهر تلخ ۹۴
درست روی همین مبل نشسته بودم.
همسر به هزار و یک جا زنگ می‌زد، از بین همه‌ی آن تماس‌ها فقط این یکی را خوب یادم هست.
کنار من نشسته بود و نمی‌دانست صدای آن سمت خط را می‌شنوم. برادر آقای رکن ابادی بود.
– یه پیکری شناسایی شده که گویا از بچه‌های وزارت خارجه است. برادر ما نبوده. انشالله که آقای آقایی هم نیست!
– انشالله. ممنون که خبر دادید.
از همسرجان می‌پرسم: چی گفتند؟!
سر تکان می‌دهد که هیچی! هنوز خبری نیست.
من اما دل آشوبه امانم را می برد.

درست روی همین مبل نشسته بودم.
که به همه‌ی دست آویزهای نذری که بلد بودم چنگ زدم.
بعد یکباره دلم روشن شد.
هر سال محرم و فاطمیه « روضه‌ی حضرت زهرا س و علی اصغر» می‌گیرم. تا آخر عمرم!
این دیگر رد خور ندارد.
حتما پیدا می‌شوی…مگرنه؟

درست روی همین مبل نشسته بودم.
که صدای شیون مادر بلند می‌شود و همه‌ی امیدهای‌مان آتش می‌گیرند و دود می‌شوند…
آتش..‌‌
دود….
مصیبت…
هیچ کس نمی‌داند جز خدا و خودت!
که من با همه‌ی عالم وآدم و تک‌تک نذرهایم قهر کردم.

آن وقت‌….

اولین شب جمعه که رسید، رفقای هیئتی‌مان آمدند خانه و دعای کمیل خواندند. با روضه‌ی حضرت زهرا س و کمی هم قصه‌ی تشنگی علی اصغر!!!!

خانه که خالی شد همسر را صدا زدم که:
– شما بهشون گفته بودی این روضه‌ها رو بخونن؟!!
– نه! اتفاقا آقای صفرنژاد گفتند من چیزی آماده نکرده بودم هرچی بود روزی شهیدتون بود!!

پ.ن۱: کار خودت بود مگر نه بابا؟!
که به هزار و یک نشانه قصه را برایم جا بیاندازی. وقتی بعد از خودت هرجا اسم شما بود ذکر فاطمیه می‌شد و توی روضه های فاطمیه یاد شما. این‌ قدر که فهمم شد انگار نذر آن روزم را خیلی دوست داشتی. حتی اگر من حاجتم را نگرفته باشم‌ و لابد خودت سر سفره ی مادر باشی.

پ. ن۲: هربار کسی از من پرسیده چه نذری کنیم برای بابانفسی؟ برایشان گفته‌ام که هر چه به دلتان می‌افتد، فقط آن را از طرف شهید هدیه کنید به حضرت زهرا(س).
راه دلبری خوبی یادشان می‌دهم مگر نه؟!

پ.ن۳:خدای مهربانم!
ممنونم که صدای بابانفسی را در حنجره‌ی برادر جانم
جا گذاشتی….تا با صدایش گاهی دلتنگ‌ترمان کند و گاهی آرام تر!

#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
#السلام_علیک_یا_مظلوم
#فاطمیه
#ام_ابیها
#شهید_منا
#شهید_محمدرحیم_آقایی_پور
#دخترها_بابایی_اند_خدا
#علی_لعنت_الله_علی_قوم_الظالمین
#امید_غریبان_تنها_کجایی