مدرسه پایین سفارت بود.
پسرها دوباره زودتر می دوند و می روند سمت وسایل بازی و دخترها را راه نمی دهند.
فاطمه بانو و دخترها هی تلاش می کنند اما باز زورِ دخترانه یشان به قلدری پسرها نمی رسد!
این بار دیگر خیلی حرص شان می گیرد.
سر آخر فاطمه بغض می کند و می رود از تلفن مدرسه زنگ می زند به شما:
_ سلام نفسی! این پسرها دوباره نمی ذارن ما بازی کنیم ها!
بعله! گفتم بهشون….قبول نمی کنند!
_ باشه! نگران نباش بابا جان. من الان می آم پایین.

ده دقیقه ی بعد شما آمده ای و اوضاع آرام شده و زمین بازی به مساوات بین شان تقسیم .
حالا دخترها از غرور سرشار شده اند اما معلم شان هی با تعجب می گوید:
” نباید واسه همچین چیزی اقای سفیر رو خبر می کردی بیان فاطمه جان!!!! اصلا آقای سفیر چرا اومدن!!”

پ.ن۱: سِمَت ها، هرچه که باشند شغل دوم باباهاست.
خاصه اگر دختر داشته باشند.

پ.ن۲: شک ندارم حساب و کتاب آن ده دقیقه ای که از اتاقت امده ای پایین و مشکل بچه ها را حل کرده ای را از حقوق آخر ماهت کسر کردی….شک ندارم.

پ.ن۳: میلاد حضرت معصومه (س) مبارک!

#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
#یا_فاطمه_اشفعی_لنا_فی_الجنه
#شهید_محمدرحیم_آقایی_پور
#شهید_منا
#تو_بهترین_بابای_دنیایی
#بابانفسی
#دخترها_بابایی_اند_خدا
#بی_تو_هر_لحظه_مرا_بیم_فرو_ریختن_است
#لعنت_بر_آل_سعود
#امید_غریبان_تنها_کجایی