” آخرین روز ماه مبارک رمضان ۱۳۹۰”

مرکز اسلامی اتریش، فردا را عید فطر اعلام می‌کند.
شما و همسرجان هم شده‌اید ستاد استهلال اسلوونی؛
اما از رویت ماه خبری نیست!
برخی زنگ می‌زنند و دلیل می آورند که: “به هوای اتریش، اینجا هم فردا عید است….”
ولی باز دلت آرام نمی گیرد.
فردا که می شود، زودتر از ساعتی که قرار نماز عید سفارت را گذاشته اید، با یک کیک و آبمیوه راه می افتیم به سمت حد ترخص لوبلیانا!! همان حوالی می ایستیم.
افطار می کنیم.
بعد برادرجان موبایل را در می آورد و یک عکس بی‌کیفیت
از شادی با کیفیتمان می‌گیرد به یادگار.
زود برمی‌گردیم سمت سفارت که نماز عید را با بقیه ایرانی‌ها پشت سر آقای سفیر بخوانیم….
ماشین توی جاده ی برگشت چرخ می خورد و شما ذکر روز عید را بلند بلند می‌خواندی و ما به تقلید از شما زمزمه می کردیم:
” الله اکبر! الله اکبر! لا اله الا الله و الله اکبر! الله اکبر! و لله الحمد! الحمد لله على ما هدانا! و له الشکر على ما اولانا”

پ.ن۱: ما کنار شما زندگی را قدم به قدم، با همه ی احتیاط‌ ها و مستحب و واجبش، یاد می‌گرفتیم.

پ.ن۲: آن روز…
توی آن چند صف نماز عید ،
کی فکرش را می‌کرد وسط یک کشور اروپایی، دارد پشت سر یک شهید نماز می‌خواند؟

#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
#شهید_منا
#شهید_محمدرحیم_آقایی_پور
#زندگی_به_سبک_بابانفسی
#هیچکس_هیچکس_اینجا_به_تو_مانند_نشد
#عید_فطر
#عیدتون_پیشاپیش_مبارک
#صد_شکر_که_این_آمد_و_صد_حیف_که_آن_رفت
#در_این_لحظات_پایانی_خدایا_ببخش
#حسرت_غم_انگیز_نماز_عید_امسال
#لعنت_بر_آل_سعود
#امید_غریبان_تنها_کجایی