“للحق”

آخر هیئت برایم پیام فرستادی:
” باباجان من شامم رو گرفتم می‌رم خونه پیش مامان”

فقط شام نبود!
رسم شما بود.
از سیب مسجد
تا شکلات نذری
و حتی گلی که تو اعتکاف به شما داده بودند را نگه می‌داشتی و می‌آوردی برای مادر….
تنهایی چیزی از گلویت پایین نمی‌رفت.

این روزها مادر و باقی خادم‌‌ها برایم از موکب عکس و فیلم می‌فرستند.
‏مادر دست و پای زائرها را ماساژ می‌دهد. پرده‌ی موکب را کنار می‌زند. عکس‌ات را نگاه می‌کند.
‏جای خالیت اشک می‌شود و می‌چکد!
حبوبات آش را آماده می‌کند. می‌نشیند روی سکوی موکب. نگاهت می‌کند…
سبزی‌ها را پاک می‌کند. لیوان چایش را می‌آورد بیرون. روبرویت می‌ایستد. نگاهت می‌کند….
راستش!
مادر هنوز هم،
تنهایی چیزی از گلویش پایین نمی‌رود…

پ.ن۱: دنیا….
حقیرتر از آن است که پایان عاشقانه‌ها باشد….
“دوستت دارم‌”های واقعی تا ابد کش می‌آیند.

پ.ن۲: چه بیکرانه نیستی…
.چه عاشقانه دارمت❤️

#اللهم_صل_على_محمد_وال_محمد_وعجل_فرجهم
#بابا_نفسی
#عاشقانه
#اربعین
#۱۴۰۱
#لعنت_بر_آل_سعود
#امید_غریبان_تنها_کجایی