بهار ۹۱. مدینه النبی

همه وضو گرفته و آماده‌اید. قرار است نماز ظهر را توی مسجد النبی بخوانید. به صحن مسجد که می‌رسید، مادر و خواهرها که راه‌شان جدا می‌شود دست برادرجان را می‌گیرید.
_ بدو بریم داداش حسین!
با اینکه پوست دستش توی سفر خشکی زده و کمی می‌سوزد اما دست شما را با ذوق فشار می‌دهد و پدر پسری می‌روید.
آفتاب تیز است و سنگهای سفید و صیقلی، گرمای زمین را بیشتر کرده‌اند انگار. شما کلاه لبه‌دارت را در می‌آوری و می‌گذاری روی سر بردارجان. جلوترش می‌ایستی و چفیه‌ات را خیس می‌کنی، بعد می‌اندازی روی کلاهش.
_ گرما زده نشی پسر!
_ نه! نفسی! خودت کلاه رو بذار.
قبول نمی‌کنی و پا تند می‌کنی که برویم….
……
عصر توی هتل!
همه استراحت می‌کنند ولی شما رفته‌اید خرید. دیر می‌کنید.
اما تا مادر نگران نشده برمی‌گردید.
_ چه قدر دیر کردی حاجی‌ جان!!
_ داروخانه رفتم دنبال کرم برای خشکی دست محمدحسین!
_ دستش که چیزی نیست. یه مرطوب کننده کافی بود.
_نه! باید یه کرم مطمئن می‌گرفتم تا دستش زود خوب بشه و تو سفر اذیت نشه بچه.

پ.ن۱: هیچ وقت فکرش را هم نمی‌کردم که این بدیهیات رابطه‌ی پدر پسری نوشتن داشته باشد.
اینکه باباها دل ندارند پوست دست خشک شده و چشمان از افتاب جمع شده‌ی پسرشان را ببینند مگر گفتن داشت؟!
اما زمانه آنچنان هولناک شده که باید این ریزه خاطرات را بلند بلند گفت، تا اعجاز مهربانی کوچک باباها،
بشورد و ببرد آزردگی قصه‌های دردآور این دوره و زمانه‌یمان را.

پ.ن۲: برای انتشار حال خوب، شما هم از توجه‌های کوچک و شیرین پدرهای جانتان اینجا بنویسید!

عکس نوشت: عکس اول از جهت کلاه و عکس دوم از جهت قصه‌ی دستها.

#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
#شهید_منا
#شهید_محمدرحیم_آقایی_پور
#پدر_عشق_و_پسر
#بابانفسی
#زندگی_به_سبک_بابانفسی
#به_تعداد_باباهای_خوب_بابانفسی_وجود_داره
#لعنت_بر_آل_سعود
#امید_غریبان_تنها_کجایی