شهید محمد رحیم آقایی پور
| بابانفسی |
| سفیر جمهوری اسلامی ایران |فاجعهی بسیار تلخ و حیرتانگیز منا نباید فراموش شود.
رهبر معظم انقلاب ۱۳۹۴/۰۷/۲۷
رهبر معظم انقلاب ۱۳۹۴/۰۷/۲۷
قاب عکسی توی سفره عقد
ون یکاد بخوانید و در فراز کنید
بله….!
یک عضو جدید به جمع ما اضافه شده!❤️
عزیزی که، تنها کسی است که هیچ مراوده و خاطرهای با بابانفسی نداشته !
دو پست بعد، یادداشتی است برای این مخاطب خاص دوست داشتنی ما…
برای
ع
ر
و
س
جانمان!
#ماشالله_لا_حول_و_لا_قوة_الا_بالله_العلی_العظیم
#مخاطب_خاص
قسمت اول:
بیا عروس جان!
بیا برایت بگویم اگر بابا، توی این قاب نبود روزمرههای سادهی خانهی ما چه شکلی میشد.
چشمهایت را ببند!
تو و برادر جان زنگ در را می زنید.صدای مردانهای میگوید:
«سلااام! بفرمایید» و در باز میشود.
تو ریز میخندی که:
_ وای محمدحسین!! چه قدر آخه صدای تو شبیه باباست!!
هوا سرد است و زود میروید بالا!
توی قاب در مادر ایستاده، با صورتی که چین و چروکش حتما کمتر از حالا است و چشمهایی که به جای غم، برق شادی عجیبی دارند، حتی اگر مثل این روزها، دست درد لعنتی امانش را شب و روز بریده باشد.
بابا عقب تر ایستاده. با پیراهن مردانهای که آستینهایش را کمی تا زده.
با شما دست میدهد و با حجمی از حیا روبوسی میکند.
برادر جان اما محکم بغلش میکند.
بابا میزند به شانهاش که:
_ بسه باباجان!
او اما ول نمیکند.
_ نفسی! بذار ازت انرژی بگیرم!
بالاخره دل میکند و دستهای بابا را میبوسد و مینشینید.
مادر برایتان چای ایرانی و زنجبیل تازه دماش را میریزد. بابا ظرف خرمای محبوبش را میگذارد کنار ظرف شیرینی و چند قطره لیمو ترش میچکاند توی چاییها. و بعد در جواب مادر که زیر لب میگوید:
_کاش اول ازشون میپرسیدی لیمو دوست دارن یا نه!
بلند میگوید:
_ توی این فصل برای سلامتی شون خوبه !
چای میخورید، گپ می زنید و میگویید که عازم مشهدید.
بابا گل از گلش میشکفد:
_ بهبه! رفتید پیش امام رضا علیهالسلام ما رو هم دعا کنید.
(این عادت باباست عروس جان! همیشه توی محاورههایش هم اسم ائمه را حتما با «علیهالسلام» اش کامل میگوید.)
شما چشمی میگویید و بابا اضافه میکند:
_ سوغاتی هم که یادتون نمیره!
مادر چشم غرهای میرود که:
_حاجی جاااان!!!! همین که اونجا یادمون باشند کافیه دیگه!
(نه عروس جان! کافی نیست! نه که فکر کنی حالا توقع دارد مثل خودش سوغاتی خاص بیاوری، نه! نخودچی کشمش هم باشد کافی است. اصلش، سوغاتی دادن برای کسی که تا امام زاده صالح هم برود، حتما برای همه یک چیزی میخرد، مهم است)
بابا بلند میشود،
زانوهایش تقتق صدا میدهد و دمپاییهای مردانهاش میکشد روی سنگ خانه. میرود توی اتاق و با یک پاکت پرو پیمان برمیگردد.
_ بفرمایید! اینم تو راهی سفرتون!
مادر با رضایت لبخند میزند.
پاکت را میگیرید و تشکر میکنید.
و بعد صدای گپ زدنهایتان با عطر میوههای قاچ شده میپیچد توی خانه.
و….
#پست_دنباله_دار
#مخاطب_خاص
#ماشالله_لا_حول_و_لا_قوة_الا_بالله_العلی_العظیم
و…
حوالی اذان که میشود، بابا زودتر از همه میرود برای تجدید وضو!
سجاده اش را وسط هال پهن میکنید. همه سر جانمازهایتان نشستهاید برای نماز جماعت که بابا میآید. با عبای روی دوشش!
( عادت میکنی کمکم عروس جانم! به وضو گرفتنهای کمی طولانی و آرام بابا. انگار کن که قرار است برای مهمترین ملاقات عمرش آماده شود. هربار، هرکجا که باشد)
اذان و اقامه را آرام میگوید ، ذکر استغفار و بعد، چشمهایش را میبندد و اللهاکبر!
( یادت باشد! نماز پاشنه آشیل باباست. بهترین وگرانترین عطرش را به عبایش میزند. ساکت ترین جای خانه سجاده میاندازد. آرام و شمرده نماز میخواند. قصهی مسجد رفتنهایش را هم بعدتر برایت خواهم گفت)
نماز که تمام میشود تسبیح تربتش را برمیدارد و مینشیند روی مبل. کمردرد دارد و باید مراقب باشد.
بعد بلند میشود و قامت میبندد، میخواهی بلند شوی که مادر میگوید:
_ بابا نماز غفیله می خونه عزیزم.
( یک چیزی بگویم بخندیم عروس جان! من گاهی به بابا می گفتم:« مسجدی که شما پیشنمازش باشید خلوت میشه بابا، زودتر تموم کنید نماز رو دیگه!» و او با چشمهایش به من میخندید و بهشت را برای خودش میخرید)
نماز که تمام میشود.
چادرت را تا میکنی و عمیق نفس میکشی که:
_ چه قدر عطرتون خوش بوئه باباجون!
برادرجان جواب میدهد:
_ فلان عطر، باید هم خوش بو باشه دیگه عزیزم!
مادر از توی آشپزخانه میپرسد: «میز شام رو بچینم؟!»
باید جایی بروید و میگویید که شام نمیمانید.
مادر غذا را برایتان میکشد تا ببرید.
موقع رفتن مادر قرآن را میگیرد بالای سرتان و بابا شما را بغل میکند و میخواند:
«فَاللَّهُ خَيْرٌ حافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ»
توی پاگرد ایستادهاید که میرود توی اتاق.
برمیگردد با شیشهی عطرش!
_ اینم از این به بعد محمدحسین بزنه که بوش رو شما دوست داشتی!
( میدانی عروس جان! بابا سخت خرید میکند برای خودش. حتما باید چیز درجه یکی باشد تا بپسندد. اما؛ هرچه قدر سخت انتخاب میکند، راحت میبخشد. مثل همین عطر، یا فلان کت یا انگشتر، که به اشارهای رفتند پیش آشنا و غریبه)
شما می روید به زیارت. در بسته میشود.
و پاگرد از قطرههای آب مادر پشت سرتان خیس میماند.
حالا…
چشم هایت را باز کن عروس جان!
بابانفسی ما توی قاب است،
و مادر
آخرین کاسهی آبش را پشت سر حاجیمان ریخت.
و بعد از آن؛
همهی رسم و رسوم بدرقهی مسافر از زندگی ما پاک شد.
عروس جانمان!
به جمع دخترهای بابانفسی خوش اومدی!
#ماشالله_لا_حول_و_لا_قوة_الا_بالله_العلی_العظیم
#زندگی_به_سبک_بابانفسی