ده سالم بود که حج عمره رفتم! (آن‌هم از صدقه سر عشق بابا به مادر، یادم باشد قصه‌اش را یکبار بنویسم)
و زیارت دمشق و عمه سادات،
و بعد ترها عتبات و قبل از همه‌ی اینها پابوس امام رئوف!
و کیست که نداند آدم کنار شبکه‌‌های حرم، هربار یک تکه از قلبش را جا می‌‌گذارد.
اما….
یک جایی که اگر رفته باشید،
موقع برگشت به خودتان که نگاه میکنید می‌بینید دلی باقی نمانده اصلا. همه‌اش را گذاشته‌اید و برگشته‌اید….
و آنجا
بی‌شک
سامراست!
خانه‌ی پدری امام عصر و زمان مان!
جایی که سوای همه‌ی بزرگی و اعجاز و غربت آدم‌هایش،
عاشقانه‌ترین قصه‌ی عالم رقم خورده….
اصلا بین همه‌ی آدم‌های روی زمین،
و همه‌ی داستان‌های عاشقانه،
جذاب تر از قصه‌ی علاقه‌ی شاهزاده‌ی اروپایی به مرد جوان عربی که در خوابش دیده سراغ دارید؟!
باورش سخت است اما توی صحن سامرا اگر بنشینی،
گرمای محبت و عطر نرگس گیج‌ات می‌کند‌.
من گمان می‌کنم امام‌حسن عسکری (ع) عجیب دلبری بوده‌اند. که خداوند ابالمهدی اش کرده، باباجان آخرین ذخیره‌ی عالم!
و نرجس خاتون، شاهزاده بانوی آفتاب و مهتاب ندیده،
تمام دنیا را برای بودن کنارش با‌همه‌ی مشقت‌ها و غربت ها و سختی‌اش، با عشق انتخاب کرده!

پ.ن۱: در مثال مناقشه نیست اقا جان!
من اما پنج سال است که مثل امشبی،
به درد مشترک با شما می‌بالم…
به طعم تلخ یتیمی

پ.ن۲: سامرا! خانه‌ی محبوب من از «او» چه خبر ؟!
از دل آرام من از خوب من از «او» چه خبر؟!

#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
#سامرا
#خدا_برای_نام_حسن_نوشت_غربت_را
#چه_عسکری_بشود_یا_که_مجتبی_باشد
#امام_حسن_عسکری
#نرجس_خاتون
#امید_غریبان_تنها_کجایی
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج